اطلاعات و عملیات رو کرده بود دانشگاه آدم‌سازی. توی کلاسش هم «ممّد عرب» عراقی بود که از بصره فرار کرده بود، هم «شیرمحمد» افغانی که تو مهران باهاش گشت می‌رفت و هم «علی شاه‌حسینی» تکنیسین F4 که آموزش تو آمریکا رو گذاشته بود یه‌طرف و شده بود شاگردش! توی دانشگاهِ علی‌آقا سواد حوزوی و افاده‌های دانشگاهی هم خیلی بُرد نداشت؛ نه این‌که دانشگاهی‌ها در رکابش نبودند، بودند اما یه بچه صافکار روستایی‌زاده مثل «مصیب مجیدی» شد معاونش؛ چون دل شیر می‌خواست با علی‌آقا کار کردن. شرط و مرزی هم برای یادگیری وجود نداشت. سراغ قفل‌بُرها توی شهر می‌رفت، می‌آوردشان جبهه و ازشان شهید می‌ساخت...

 سخن از مردی از تبار نیکان است که با شنیدن نامش احساس غرور می‌کنیم. این‌بار قرعه به‌نام شیرمردی از دارالمؤمنین، شهر همدان افتاد. نابغه‌ای در اطلاعات و عملیات که شجاعتش فقط زبان‌زد رزمندگان نبود؛ فرماندهان عراقی هم آوازه‌ی رشادت‌های او را شنیده بودند و از رویارویی با او واهمه داشتند. سخن از سردار شهید علی چیت‌سازیان است؛ فرمانده‌‌ی اطلاعات و عملیات لشگر انصارالحسین(علیه‌السلام).

 

 

طلوع در روز تولد آفتاب

سال 1341 در روز تولد امیرالمؤمنین علی(علیه‌السلام) به‌دنیا آمد؛ یعنی سیزدهم رجب 1343؛ به همین خاطر اسمش را گذاشتند علی. از شاگردی کارخانه‌ی یخ شروع کرد. پدرش نذر کرده بود بشود سقّا.

سرِ نترسی داشت! ساواکی و این‌جور چیزها سرش نمی‌شد. عقلش خیلی بیشتر از سن و سالش بود.

 

در هجده سالگی مربی و استاد آموزش‌های نظامی شد؛ تاکتیک رزمی، اسلحه‌شناسی، اطلاعات و عملیات.

اولین‌بار رفت جبهه‌ی مهران. نبوغ و خلاقیت بی مثالِ او را، علی شادمانی کشف کرد. تا بیخ سنگر عراقی‌ها می‌رفت. چهار گردان چشم‌شان به اشاره‌ی او بود.

نوجوانی‌اش رسید به انقلاب و جوانی‌اش سهم جنگ شد. مو توی صورتش نروییده بود که یه گروهان را دادند دستش!

 

در عملیات مسلم بن عقیل، پاهایش تیر خورده بود اما وقتی آمد، یک‌تنه هفت تا اسیر عراقی هم آورد.

حاج همت برایش نقشه‌ها داشت، اما سردارهمدانی زودتر جنبید و او را منصوب کرد. نوجوان 19ساله‌ای که تا آخر، فرمانده‌ی اطلاعات و عملیات لشگر ماند.

از کله قندیِ مهران شروع کرد. بالای کله‌اسبی حاج عمران ترکش خورد. در سومار تیر خورد به پاهایش. در جزیره‌ی مجنون، روی برانکار فرماندهی می‌کرد! توی شلمچه اول ترکش به بازویش خورد، بعد تیر به پهلویش. توی ماووت هم میهمان مین والمری شد.

 

 

هم‌سنگری از جنس صبر  

زهرا پناهی‌روا پس از گذشت سال‌ها از ازدواجش از آن‌روزها چنین می‌گوید: «دختر جوانی بودم. در پشت جبهه در کنار درس خواندن به رزمندگان کمک می‌کردم. همیشه در ذهنم، همسر آینده‌ام را فردی متعهد و متقی و از همه مهم‌تر رزمنده تصور می‌کردم. علی همان بود که در رؤیایم به‌دنبالش می‌گشتم. به او جواب مثبت دادم. 18ماه باهم زندگی کردیم و علی مدام در رفت و آمد به جبهه و خانه بود و کمتر همدیگر را می‌دیدیم.

 

نامه‌هایش برایم خیلی با ارزش بود. حرف‌هایش را در نامه‌ها می‌زد، نامه‌هایی که اینک جزء جداناشدنی زندگی من شده‌اند و با آن‌ها زندگی می‌کنم. معتقد بود انتخاب این زندگی، شریک‌شدن در ثواب راهی است که او برگزیده است.

 

 

همسر شهید چیت‌سازیان رفتار و منش شهید را همواره برای خود درس‌آموز می‌داند و در بیان حالات او می‌گوید: «سرشار از ایثار و شهادت بود و به رضای خدا بیش از هرچیز توصیه می‌کرد. اخلاقش در رفتار با والدین، با بستگان و من، الگو و نمونه بود. او حتی به ریزترین نکات خانوادگی توجه می‌کرد. شاید یکی از عواملی که باعث تداوم چندین ساله‌ی آن زندگی کوتاه است، درس‌های مقاومت و ایستادگی در برابر مشکلات است که از او آموختم.»

 

 پناهی روا که عطر حضور سردار را پس از سال‌ها در زندگی خانوادگی و کارش حفظ کرده، متأثر از رفتار و عمل او می‌گوید: «رفتار خالصانه و احترام به زیردستان در کنار اقتدار و مدیریت صحیح، باعث عشق و علاقه‌ی نیروها به او شده بود و همین مسأله نیز باعث انجام کارها به نحو احسن می‌شد. به‌عنوان همسر آن شهید بزرگوار در سال‌های خدمت فرهنگی‌ام تلاش کرده‌ام تا این شیوه را پیشه‌ی کار خود کنم.»

 

 صبر، خصوصیت ویژه‌ای است که خانواده‌های معظم و همسران شهدا و از جمله خانم پناهی‌روا با تمسّک به مبانی دینی، آن را به بهترین وجه در زندگی خود عملیاتی کرده‌اند: «از دیدگاه من صبر یعنی کنار آمدن با خوب و بد زندگی، یعنی ایستادگی و دست و پنجه نرم کردن با مشکلات زندگی، یعنی شکوفایی استعدادهای نهفته، یعنی صلابت و تسلیم در برابر خواست الهی.»

 

 همسر صبور شهید چیت‌سازیان از نقش خود در تربیت و سرپرستی محمدعلی؛ تنها یادگار شهید می‌گوید: «می‌دانیم که دخترها بیشتر با مادر مأنوسند، در کنار او هستند و مادر محرم اسرار آن‌هاست، اما این ارتباط، بین پسر و مادر، به‌ویژه در دوران نوجوانی خیلی سخت است و نمی‌توان منکر سایه‌ی پدر در راهنمایی و تربیت پسر در سن بلوغ بود. من سعی کرده‌ام قبل از این‌که برایش مادر باشم، نقش یک دوست را ایفا کنم تا بعضی از مشکلات روحی و عاطفی برایش به‌وجود نیاید. پیمودن این راه با اتکال به خداوند و با الهام از شهید میسر شده است.»

 

 همسر شهید چیت سازیان در وصف بزرگ‌ترین آرزویش می‌گوید: «آرزو دارم که یادگار شهید را آن‌گونه که او می‌خواست تربیت نمایم و خود و فرزندم در جهت هدفی که شهید چیت‌سازیان برایش جان سپرد، حرکت کنیم. پیام شهید برای فرزندش در زندگی این است که هیچ‌گاه جلوی زورگویان سر خم نکند، به اهل بیت و امام حسین(علیهم‌السلام) عشق بورزد و کسب روزی حلال پیشه‌ی همیشگی‌اش باشد.»

 

 در پایان این گفت‌وگو از خانم پناهی‌روا خواستیم تا جمله‌ای در وصف شهید علی چیت‌سازیان بگوید و سخنی از او به قصد تبرک بدرقه‌ی راهمان کند. کمی سکوت کرد! شاید گذشته را در ذهن خود مرور می‌کند: «چه بگویم؟ تعریف و بیان علی در چند جمله، کار ساده‌ای نیست. علی دنیای مادی و نفسانیت را فدای راهی کرد که خدا به او وعده داده بود. بهترین جمله‌ای که می‌توان گفت، در وصیت‌نامه‌اش تجلّی یافته است، آن‌جا که می‌گوید: کسی می‌تواند از سیم خاردارهای دشمن بگذرد که از سیم خاردارهای نفسش عبور کرده باشد و او مصداق همین جمله بود.»

 

 

ابتکار و خلاقیت در جنگ

 استفاده نکردن از بی‌سیم، به‌دلیل قابل شنود بودن توسط دشمن و استفاده از «باسیم» یکی از خلاقیت‌های شهید چیت‌سازیان بود که در حین رزم از آن استفاده می‌شد.

این ابتکار، اولین‌بار در کل جنگ توسط ایشان در شناسایی اول عملیات والفجر5 رخ داد. کارآیی این تکنیک بسیار قابل توجه بود به‌طوری‌که برای مثال برخی مواقع فرماندهان عراقی سه چهارساعت بعداز رخ دادن یک اتفاق، از آن اطلاع پیدا می‌کردند.

به‌عنوان یک سنبل خلاقیت در کار جنگی، هرجا می‌رفت ابتکار داشت.

 

شهید چیت‌سازیان وقتی که وارد منطقه می‌شد و منطقه را بررسی می‌کرد و لمس می‌کرد، هم جواب‌گوی مسائل رزمی بود و هم مسایل پشتیبانی و مهندسی و....

هر فرماندهی که وارد یگان می‌شد اول سراغ شهید چیت‌سازیان را می‌گرفت. اولین مسائل و اولین صحبت‌ها با ایشان بود که باید بررسی و کار می‌شد.

نیروهایی که در خط پدافند بودند وقتی فشار دشمن بر آن‌ها وارد می‌شد و فرماندهی یک مقدار احساس سستی می‌کرد، احساس می‌کرد که خط دارد به‌خطر می‌افتد، این‌جا شهید چیت‌سازیان بود که باید به خط می‌رفت و روحیه می‌داد و تاکتیک‌های دشمن را می‌توانست خنثی کند.

 

موقعی که بچه‌ها به گشت می‌رفتند آرام و قرار نداشت. تا این‌که تیمش از منطقه برگردد. به‌عبارتی آخرین کسی بود که تیم را موقع رفتن می‌دید و اولین کسی بود که موقع برگشتن اعضای تیم را زیارت می‌کرد.

همیشه به بچه‌ها تأکید و سفارش می‌کرد که هر نیروی اطلاعات و عملیاتی که می‌خواهد شروع به‌کار کند باید دارای توکل باشد؛ توکل.

فرماندهی بود که هرموقع می‌خواست دستور انجام کاری را بدهد باید اول خودش آن‌را تجربه می‌کرد.

 

 

بمب روحیه

برای شناختن بیشتر شهید چیت‌سازیان به‌دنبال هم‌رزمان و دوستان زمان جنگ ایشان رفتیم. بسیاری از آن‌ها یا سرشان شلوغ بود یا از روی تواضع، تمایلی به صحبت کردن نداشتند و مدام شخص دیگری را برای گفت‌وگو و مصاحبه معرفی می‌کردند؛ نگرانی اول آنها، بردن نامشان در کنار این شهید بزرگوار و احتمال تظاهر بود. تا این‌که بالاخره توانستیم سعید تیموری، از بچه‌های لشگر انصارالحسین(ع)، را برای گفت‌وگویی مختصر متقاعد کنیم.

 

 

- از سابقه‌ی آشنایی‌تان با شهید چیت‌سازیان بگویید.

اولین‌بار در سال 1359 وقتی به پادگان قدس، مرکز آموزش‌های نظامی همدان، مراجعه کردم ایشان را دیدم. آن‌موقع یازده‌سال بیشتر نداشتم و قصد داشتم به‌صورت داوطلب، آموزش ببینم و به جبهه بروم که با ممانعت علی‌آقا مواجه شدم. البته قصد بازگشت نداشتم و به همین دلیل آن‌قدر اصرار و پافشاری کردم تا پذیرفت و تنها به مدت سه‌روز تحت نظر ایشان آموزش دیدم.

 

 - ایشان در چه زمینه‌ یا زمینه‌هایی آموزش می‌دادند؟ و شیوه‌ی آموزش ایشان چگونه بود؟

در زمینه‌ی سلاح‌های سبک، نیمه‌سنگین و راپل. البته در همه‌ی زمینه‌های آموزش نظامی مهارت داشتند اما آموزشی که آن‌موقع به ما می‌دادند در این زمینه بود و بقیه‌ی آموزش‌ها با شهید ثمری و شهید مرادی بود.

شهید چیت‌سازیان در آموزش نظامی بسیار سخت‌گیر بود و خیلی‌وقتها، نیروهای آموزشی، آسیب‌هایی هم می‌دیدند ولی ایشان کوتاه نمی‌آمد و می‌گفت فردا باید در جبهه بجنگید؛ اگر از عهده‌ی این آموزش‌ها برنیایید آن‌جا نمی‌توانید دوام بیاورید.

 

 در زمان جنگ و در عملیات‌ها هم با ایشان بودید؟

بله. در چند عملیات به فرماندهی ایشان توفیق حضور داشتم که یکی از آن‌ها عملیات صاحب‌الزمان(عج) بود. در این عملیات که بعد از عملیات والفجر8 در منطقه‌ی فاو اجرا شد، باید بخشی از مناطق را به خط دفاعی خودمان الحاق می‌کردیم تا احتمال نفوذ دشمن به مواضع خودی را کم کنیم.

 

عراقی‌ها که به‌خاطر عملیات والفجر8 از دست ما حسابی عصبانی بودند، هم مترصد فرصتی برای ضربه‌زدن به ما بودند و هم چهارچشمی مراقب مواضع خودشان که آن‌ها از دست ندهند. در این شرایط حمله کردن بسیار سخت بود. تصمیم فرماندهان بر این شد که لشگر انصارالحسین(علیه‌السلام) طی عملیاتی، مواضع فتح شده در عملیات والفجر8 را مستحکم کند؛ به‌همین منظور شبانه به سمت کارخانه‌ی نمک فاو حرکت کردیم. حرکت نیروها به صورت ستونی بود و من در جلوی ستون قرار داشتم. منورهای دشمن حرکت ستون را دچار وقفه می‌کرد. حدودا به بیست متری خاکریز دشمن رسیده بودیم که به‌دلیل دید نگهبان در نور منورها، حرکت ستون دوباره متوقف شد. در آن حالت دیدم که شهید چیت‌سازیان، روبه‌روی ما به خاکریز دشمن تکیه داده و با فاصله‌ی یک متری زیر سنگر نگهبان عراقی نشسته است. آرامش ایشان نشان از شجاعتش داشت؛ بدون هیچ اضطرابی در آن موقعیت نشسته بود.

 

 -از خصوصیات و ویژگی‌های اخلاقی شهید بگویید.

ویژگی‌های شخصیتی شهید چیت‌سازیان در قالب خاطرات، بسیار بازگو شده است اما آن‌چه من از نزدیک حس کرده و دیده بودم این‌که شجاعت و تواضع ایشان مثال‌زدنی بود. در عملیات‌های شناسایی، به‌راحتی تا نزدیک‌ترین نقطه به‌دشمن پیش می‌رفت و از طرفی در بین رزمندگان باخشوع رفتار می‌کرد. بسیار مهربان و دل‌سوز بود. نسبت به نیروهای تحت امرش بسیار حساس و دقیق بود. به کوچک‌ترین نیاز آن‌ها توجه داشت. برای بچه‌ها بمب روحیه بود. در خاطر دارم که زمانی در شهر ماؤوت، زمانی خط دفاعی ما خیلی طولانی شد و عراقی‌ها به‌شدت مشغول تک و پاتک شدند و آتش‌بار سنگینی داشتند. روحیه‌ی بچه‌ها خیلی خراب بود؛ همه در کنجی نشسته و کز کرده بودیم. ناگهان دیدیم که علی‌آقا آمد. با دیدن ایشان روحیه بچه‌ها چندین برابر شد و تمام آن کرختی و اندوه ما از بین رفت.

 

 

برای آبروی امام زمان(عج)

علی‌رضا رضایی‌مفرد از هم‌رزمان وی می‌گوید: قبل از عملیات در رأس‌البیشه برای بچه‌ها سخنرانی حماسی کرد:

«امشب شب تولد صدام است. عدنان خیرالله گفته: به چادر زنان بغداد قسم ظرف ۴۸ساعت آینده، فاو را از ایرانی‌ها پس می‌گیریم.»

بسیجیا! شیرینی تولد صدام رو شما باید زودتر بهش بدید. عدنان خیرالله برای صدام می‌خواد خوش‌رقصی کنه، اما شما برای آبروی امام زمان(عج) می‌جنگید...»

شوق و شور، نیروهای آماده عملیات را گرفت. همان‌شب خط کارخانه‌ی نمک، کُنج جاده‌ی فاو ـ بصره شکسته شد؛ «اسم اون عملیات هم شد عملیات صاحب‌الزمان(عج)»

 

 

کنار برادر
پشت تریبونبرای جماعت ـ قبل از تدفین امیر ـ گفت: «خدا را شکر می‌کنم که برادرم را دشمنان خداکشتند، نه دوستان خدا ! دشمنانی که با خون خدا ـ حسین (علیه‌السلام) ـ جنگیدند، همانان برادرمرا کشتند. برادرم با چهارماه حضور در جبهه، برگه‌ی ورود به بهشت را گرفت. برگِ برندهرا گرفت اما من، هفت‌سال ...» حرفش را برید. آهی کشید. از سر امید ادامهداد:
«خدا را شکر می‌کنم جایی ایستاده‌ام که برادرم پیش پایم خوابیدهو ...»
تا این‌که چندماه بعد، کسی معنی جمله‌ی آخر، علی‌آقا را نفهمید؛ تا پنجم آذر سال 66 وقتی بی‌فاصله کنار برادر شهیدش امیر آرام گرفت.

پای مجروح با هفت اسیر

در خاطرات ثبت شده از این شهید به خاطره‌ی جالبی برخوردیم که از زبان خودشان نقل شده است.

«دیگر رمقی برایمان نمانده بود. این خدا بود که ما را می‌آورد. باقی‌مانده‌ی گروهان من تیر خورده بودند و علیل. خودم هم ترکش خورده بودم از پا. تازه باید با این وضعیت یک خط از دشمن را می‌شکافتیم تا به عقب برسیم.

لنگ لنگان و آهسته آمدیم بالا. رسیدیم به یک رشته کانال و سنگرهای عراقی که بالای سرمان قرار داشت. توش و توان درگیری نداشتیم، ولی چون برای خدا جنگیده بودیم خدا هم کمک مان کرد.

من نگاه کردم بالای سرِ خودم و دیدم یک زیر پیرهن سفید از لب کانال بالا آمده و تکان می‌خورد. سمت چپ هم دیدم یک پیرهن سفید دیگر تکان می‌خورد. رفتم روی کانال دیدم پنج نفر دیگر هم نشسته‌اند داخل، برای یک لحظه فکر کردم ما باید اسیر اونا بشیم یا اونا اسیر ما؟! دور برشان پر بود از نارنجک و سلاح، حتی با یک کلت کمری می‌توانستند ستون مجروح ما را اسیر کنند.

گفتم: «خدایا تو ما را در چشم عراقی‌ها بزرگ کردی.» جرأت کردم و داد سرشان کشیدم و یک کلاش برداشتم از لب کانال. بلافاصله هفت نفرشان دست بالا بردند.

خودم هم خنده‌ام گرفته بود. جلوم هفت تا عراقی سالم بودند و پشت سرم چند نفر از نیروهام که همه شان مجروح بودند.

 

 

امانت‌دار خوبی باشید برای شهدا

در تقریرات شهید این جملات زیبا و پرمغز را یافتیم: «در راه شهدا قدم بردارید. در راه شهدا حرکت کنید. بر دوش بگیرید این شهدا را. تمام ارزش‌ها در شهداست. خوشا به حال شهدا، آن‌ها گل‌های خوش بویی بودند که خداوند چید. خدا آن‌ها را برگزید.

شهدا زنده‌اند، شهدا برای کسانی زنده‌اند که راهشان را ادامه دهند. امانت‌دار خوبی باشید برای شهدا.»

متوجه بشوید که امام چه می‌گوید فقط در راه امام باشید. خط امام را هیچ موقع رها نکنید در راه و هدف اصلی و والای خودتان در آن راه بروید و ببینید امام چه می‌گوید.

 

 

آخرین دیدار

آخرین خداحافظی‌های شهدا با همسر و فرزندان‌شان همیشه شنیدنی و خواندنی است.

همسر شهید در این باره چنین می گوید: «شب از نیمه گذشته بود و هوای بیست و هشتمین روز آبان سال 66، نوید زمستانی سرد را می‌داد. وسایل و لوازم شخصی‌اش را در ساک گذاشتم و مثل همیشه برای خداحافظی تا لحظات آخری که ماشین حرکت می‌کرد، در کنارش بودم. همیشه وقت خداحافظی می‌گفت: «حلالم کن!» و من نیز جواب می‌دادم: «شفاعت یادت نره». قرآن را که بالای سرش گرفتم، ناخودآگاه پرسیدم: «کی برمی‌گردی؟» پاسخ داد: «این دفعه خیلی دیر!» وقتی احساس نگرانی را در چهره‌ام دید، بلافاصله گفت: «نگران نباش، یک هفته‌ی دیگر برمی‌گردم، اما به هیچ‌کس نگو» و درست یک‌هفته‌ی دیگر خبر شهادتش را آوردند.»

 

 

 

بخشی از وصیت‌نامه شهید

بسم الله الرحمن الرحیم
حمد و سپاس خداوندى را که در رحمت خود را در این عصر و زمان بر روى بندگان خود باز کرده و راه و روش اسلام‌شناسى را به ما آموخت و ما را از ظلمت و تاریکى به صبح سفید و آشنایى و پیروزى بر نفس سرکش کشاند و از خواب غفلت به بیدارى کشید و از مردن در رختخواب و یا در راه غیرخدا به شهادت در راه خودش کشاند و چنین پدر بزرگوارى را، الگوى تمام خوبیها، مرد تقوا و عمل، انسان پاک و فرعون‌کش، بت‌شکن زمان، انسان سخن و عقل، پیر شکست‌ناپذیر و گوهر جماران را به‌عنوان رهبر بر بالاى سر ما یتیمان نهاد و درس تقوا و آزادگى را از زبان حسین(علیه‌السلام) بر ما آموخت و قلب سیاه و کدر ما را با گذشت و جان‌بازى و ایثار و صبر و استقامت در راه خدا سفید و پاک گرداند و حال اگر شب و روز شکرگزارى کنیم، قدر این نعمت خدا را نتوانیم دانست.

 

خداوند در این‌مدت انقلاب یک نعمت بزرگى باز به ما بخشانید و آن‌هم جنگ با کافران و خدانشناس ها روى زمین تا بتوانیم خودمان را در صحنه‌ی عمل امتحان کنیم و براى رسیدن به جهاد مقدس (اصغر) باید موانع بزرگى را از سر راه برداریم و آن‌هم مبارزه با نفس و یا جهاد اکبر است. واقعا که جبهه دانشگاه الهى است، دانشگاهى که در آن درس تقوا، درس گذشت، استقامت، فداکارى، جانبازى، صبر و غیره آموخته می‌شود. جبهه جایى است که انسان‌هایی که در آن قدم مى‌گذارند باید از ته قلب بر سرور شهیدان آقا اباعبدالله(علیه‌السلام) لبیک گویند و حسین‌گونه تا آخرین لحظه‌ی عمر خود باشند.

 

جبهه جایى است که انسان یک قدم از دیگران نسبت به خدا نزدیک‌تر است. خاک جبهه‌ی ایران هم‌چون خاک کربلاست چون زمانی که عزیزان سر بر زمین مى‌گذارند و زمین را با خون خود آبیارى می‌کنند، به عشق رسیدن به آقا اباعبدالله(علیه‌السلام) و به‌یاد آن بزرگوار هستند و خداوند در این راه پاداش قرار داده است که بالاترین پاداشش شهادت در راه اوست...

1- سعى کنید خداوند را با حرکت قلبى راضى نگه دارید.

2- براى شهادت و یا رفتن تلاش نکنید براى رضاى او کار کنید و بگویید خداوندا نه براى بهشت که و نه براى شهادت اگر تو ما هم در جهنمت بیاندازی و فقط از ما راضى باشى براى ما کافى است.

3- خانواده‌ی شهدا را فراموش نکنید. به‌خصوص شهداى واحد{اطلاعات و عملیات}

4- به مجروحین و معلولین سرکشى کنید، به‌خصوص برادران واحد.

5- در وقت نماز این بنده را هم دعا کنید و نماز وحشت شب اول قبر را هم براى من بخوانید. حلال کنید...

 

 

کتاب‌شناسی:

دلیل؛ روایت حماسه‌ی شهید علی چیت‌سازیان

نویسنده: حمید حسام

به اهتمام بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس استان همدان

تهران: صریر، چاپ دوم1387

------------------------------

تپه‌های بی‌مهتاب؛ زندگی‌نامه‌ی داستانی سردار شهید علی چیت‌سازیان

نویسنده: عزت‌الله الوندی

ناشر: سازمان بنیاد شهید و امور ایثارگران، معاونت پژوهش وارتباطات فرهنگی، نشر شاهد

تهران، 1384

-----------------------------------

غواص‌ها بوی نعنا می‌دهند

نویسنده: حمید حسام

بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس

تهران، 1387