عروج/فاو/بهمن ماه سال 1364

این روزها مصادف است با سالگرد نبرد عاشورایی والفجر8، به همین مناسبت عکسی از این عملیات به همراه دل نوشته ای از آقای مسعود شجاعی طباطبایی تقدیم علاقه مندان می گردد.

این روزها مصادف است با سالگرد نبرد عاشورایی والفجر8، به همین مناسبت عکسی از این عملیات به همراه دل نوشته ای از آقای مسعود شجاعی طباطبایی تقدیم علاقه مندان می گردد.


در ادامه مطلب دل نوشته مسعود شجاعی طباطبایی را در مورد این عکس بخوانید.

و اما تو عزيز دلم كه در غربت تنهايي شيعه چشمان زيبايت را بسته و به شهادتت رساندنت، فداي مظلوميتت شوم، مي دانم در آستانه رفتن به سوي معشوق چهره ات گلگون و برافروخته و قلبت مالامال از شوق به تپش درآمده بود، چگونه فاصله حضور را كم كردي و با شهادت به بالاترين قله ي معراج بشريت رسيدي؟
امروز 8 آذر ماه مصادف با سالگرد عملیات طریق القدس و آزادسازی شهر بستان در آذر ماه 1360 است، به همین بهانه عکسی تکان دهنده از این عملیات به همراه دل نوشته ای از آقای مسعود شجاعی طباطبایی تقدیم علاقه مندان ادبیات پایداری می گردد.

خلبان شهید عباس بابایی ارادت خاصی به آقا ابا عبدالله الحسین (ع) داشت در ماه محرم در منزل خود در قزوین مراسم تعزیه برگزار می نمود و در مراسم روضه امام حسین (ع) در سوگ اهل بیت (ع) نوحه سرایی می نمود خاطره ای که درادامه مطلب می خوانیم خاطره سرهنگ خلبان فضل الله جاوید نیا است از عزاداری و نوحه سرایی شهید بابایی با پای برهنه در پایگاه هوایی اصفهان است .

این عکس یکی از مشهورترین عکس های دفاع مقدس می باشد و شاید خیلی ها صاحب آن را جز شهدا به حساب آورند، در صورتی که عکس متعلق به آقای مهدی صمدی صالح است که یکی از نیروهای قدیمی گردان خط شکن 145 حضرت علی اکبر (ع) لشکر انصار الحسین (ع) همدان بوده و تا سال گذشته در دانشگاه بو علی سینا مشغول کار بوده است.

خود مهدی صمدی صالح در مورد این عکس می گوید:
«ساعت سه و نيم بعد از ظهر بود و زمان زيادي تا غروب آفتاب در شلمچه نمانده بود. با اين که عرض کانال کمتر از 80 سانتي متر بود و در چنين فضايي رکوع و سجود کار دشواري مينمود اما چند نفر از بچه ها مشغول خواندن نماز شدند. با يک جهش از کانال بيرون پريدم و چند متر آن طرفتر به نماز ايستادم. تمامي بچه ها مرا از بيرون رفتن منع ميکردند زيرا هر لحظه احتمال ميرفت خمپارهاي در اطراف کانال فرود آيد. اما من ترجيح ميدادم در فضاي باز نماز بخوانم. پس از نماز چند متر آن طرفتر تعدادي عکاس و فيلمبردار را ديدم که از روبرو به من نزديک مي شوند. در آن لحظه هرگز فکر نميکردم که يکي از آنها عکسي از من گرفته است. عکسي که در آينده او را يکي از شهدا خواهند خواند. غافل از اينکه من هنوز زنده ام.»
شایان ذکر کتاب خاطرات آقای مهدی صمدی صالح با عنوان " آن روز سه و نیم بعد از ظهر" به کوشش سید سعید غیاثیان در سال 1391 توسط انتشارات سوره مهر منتشر شده است.
در این فضای نورانی، معانی عمیق و عرفانی دعای بلند عرفه چنان با دل حاجیان بازی می کند که هیچ کس گذشت زمان را احساس نمی کند. گویا آنها مایل نیستند به این زودی ها روز بزرگ عرفه به شب برسد. همه می خواهند زمان برگردد به ذی الحجه سال شصت هجری و آن هادر همین صحرای عرفات احرام پوش، خود را در جمع یاران امام حسین (ع) ببینند.
شاید همین فضای ملکوتی عرفات است که شهید آوینی را وا داشت تا با امام حسین (ع) این گونه نجوا کند:

می خواست بره و بچه ها منتظرش بودن...
حس عجیبی داشت، انگار می دونست این دفعه برگشتنی نیست!
اضطراب داشت که چجوری با مادر خداحافظی کنه...
با خودش می گفت: «یعنی الان چی می خواد بگه، من که طاقت ندارم بشنوم...»
فکر می کرد الان قراره بشنوه که پسرم زود برگرد! من رو تنها نذار و زود به زود بهم زنگ بزن و...
بالاخره دلش رو زد به دریا و رفت جلو، دست مادر رو بوسید و از زیر قرآن ردش کرد...
منتظر شنیدن شد که یه دفعه مادر گفت:
خداحافظ پسرم، سلام من رو به حضرت زهرا ـرسلام الله علیها ـ برسون..
(برگرفته از وبلاگ پلاک شهادت)
به فرماندهی گردان ما خبر دادند كه امشب با توجه به حضور آقای خامنهای، بچههای ردههای بالای فرماندهی برای جلسه به حسینیهی فرماندهی بیایند. من هم با دوربینم رفتم. وارد حسینیه كه شدم، دیدم آقا نشستهاند...

روایتی از بهزاد پروینقدس عكاس دفاع مقدس و از رزمندگان لشكر ۳۱ عاشورا را در ادامه مطلب بخوانید:
به شوخی گفتم، اجازتو از فرماندتون می گیرم ، با هم یه سر میریم تهران، از نگاه بچه ها فهمیدم که گاف دادم، خیلی زود فهمیدم محمد رضا خودش مسئول همون ایستگاه یا قرارگاه کوچک شناور است.
گفت:" سید جان، من اینجا موندنیم"! بارها این جمله شو با خودم مرور کردم. خدایا این خودآگاهی از شهادت چه جوری نصیب این بچه ها شده بود!


حاج محمود کریمی در حال تلاوت قران - اردوگاه دز - تابستان 1365
در میان عکس هایم دلبسته یک عکس از یک بسیجی با نام احمد هستم، فلسطینی بود و به عشق امام خود را به جبهه های حق علیه باطل رسانده بود، احمد از شیعیان مخلصی بود که سعادت دیدار با او در عملیات نصر هفت نصیبم شد...

از ساختمان عملیات که بیرون آمدیم راننده منتظر ما بود اما عباس به او گفت: «ما پیاده میآییم شما بقیه بچهها را برسانید». دنبالش راه افتادم جلوتر که رفتیم صدای جمعیت عزادار شنیده میشد.

سرخی حنا نیز یاد آور سرخی خون یاران سید الشهدا (ع) در صحرای تینوا بود و با این وصف شب حنا بندان رزمندگان در جبهه با صدای خنده و شادی شان را نمی توان با مورد دیگری از شادی های مرسوم مقایسه کرد.

شاید کمتر کسی باشد که در کاروانهای راهیان نور شرکت کرده باشد و پای روایتگری علی رضا دلبریان ننشسته باشد.ایشان خاطره خود از یک مادر شهید را اینگونه روایت می کند


اینجا اصفهان است، اصفهانی که در کردستان و غرب و جنوب، در جبهه های نبرد، هرجا که می روی، بیش تر از همه لهجه شیرین مردم آنجا را می شنوی. ما شا الله امروز اصفهان شاهد راه پیمایی 25 لشگر از لشگرهای احتیاط قدس است. بیایید همراه با این راهیان قدس امشب در ضیافتی که مردم خوب اصفهان برای رزمندگان، فرزندان دلاور خویش،در مسجد شهید بهشتی ترتیب داده اند شرکت کنیم.
(شهید مرتضی آوینی)

ورزشگاه تختی شهر اصفهان
عکسی که می بینید، رزمنده ای بسیجی را در سال های دفاع مقدس، نشان می دهد. این عکس در مناطق عملیاتی خوزستان گرفته شده است و بسیجی خاکی پوش، عازم تهیه آب مصرفی واحد خود است.

شیر مردی از قافله ی عشق را ببین که چگونه مسافر این دیار را در آغوش گرفته است، انگار ملائک بالهای خود را در زیر پیکر پاک شهید گسترانده اند و همگی به کمک آمده اند تا سبک بالی عاشق را در لیلة القدر عملیات رمضان به دست قافله سالار و امام شهدا برسانند...


این عکس مربوط میشود به حضور حضرت آیتالله خامنهای در منطقه عمومی حلبچه همزمان با عملیات والفجر 10 که در روزهای پایانی اسفندماه سال 1366 صورت گرفت. منطقه تصویر، ارتفاعات شندروین عراق است که حدود 36 ساعت پیش به تصرف نیروهای سپاه درآمده بود.

" خود را به کمتر از بهشت نفروشند"
آیا باور می کنید از این جمع عاشق سه روز بعد 120 نفرشان به شهادت رسیدند؟
