من بعد از این کتاب پیامک های زیادی داشتم.یک بار خانمی با چشمان گریان پیشم آمد و اظهار کرد که دید گاهش کاملا نسبت به خانواده شهدا تغییر کرده است و تا به حال فکر می کرده در خوشی کامل به سر می برند، و یا یک خانم دیگری هم به من گفت که بعد از خواندن  کتاب هر بار به عروسی کسی می رود یک نسخه از دختر شینا را هم کنار هدیه به عروس و داماد می دهد و از آنها می خواهد در اسرع وقت مطالعه کنند و سرمشق بگیرند.

در ادامه متن گفتگوی خواندنی خانم بهناز ضرابی زاده با پایگاه اطلاع رسانی بچه های مسجد دانشگاه الزهرا تقدیم دوستداران ادبیات پایداری می گردد.


بارها با خودم فکر کرده ام میزان وظیفه هرکسی در قبال عظمت انقلاب و هشت سال دفاع مقدس چقدر است؟ آدم ها از هر نسلی و هر محدوده ای که باشند، درون وجودشان چیزی به نام وطن پرستی موج می زند. نویسنده ای را تصور کنید که استعدادش را خرج این احساسش کرده و دغدغه رشد فکری نسل جوان و نوجوان در انتخاب کارهایش دخیل است، خیلی اتفاقی سراغ زنی می رود که با خاطرات و حال و هوایش مدت ها حال و هوای خیلی ها را درگیر می کند، و حالا بیشتر از همه برای آن نویسنده غریبه تبدیل به دوستی صمیمی شده که نمی تواند از یادش و بودن با او غافل شود.
“دختر شینا ” زنی که گفتنی هایش را گفت، به زنی دیگر از جنس وقار خودش و او نوشت. تا ما بخوانیم و برای بعد از خودمان حرفی داشته باشیم؛ و این چرخه انسان های شایسته ادامه دارد.
بهناز ضرابی زاده از آن دست بانوانی است که هیچ گاه فراموش نمی شوند؛ بسیار خوش برخورد، مهربان، متواضع و کوشا. حالا به چشم دارم می بینم که بعضی ها چطور در سنگر توانایی خودشان در حال انجام وظیفه در قبال انقلاب و دفاع مقدس هستند. اینکه ما نیز چقدر در ادای سهم مان نسبت به آن نعمت عظیم موفق باشیم، با خودمان خواهد بود.


 

•  چرا شهید ابراهیمی؟ آیا قبل از “دختر شینا” کار دفاع مقدسی کرده بودید؟

بله، قبل از شهید ابراهیمی، خاطرات سردار شهید حسن ترک را کار کرده بودم؛ به علاوه اینکه کارهای داستانی من و تمام آثارم در حوزه کودک و نوجوان با موضوع دفاع مقدس است، اما بعد پیش خودم فکر کردم چرا تخیل؟ وقتی این همه واقعیات تلخ و شیرین غنی جنگ در اطراف من هست و دوست داشتم روی خاطره نگاری همسران شهدا کار کنم، کمابیش از سرداران و شهدای نامی همدان شنیده بودم، دنبال آشنایی بیشتر با آنها رفتم، در ابتدا همسر شهیدی بود که بیشتر از هشت ماه زندگی مشترک نداشت و خاطراتش کم بود، بعد از آن پرونده حاج ستار را مطالعه کردم و متوجه شدم که زندگی خیلی عجیب و تکان دهنده ای داشتند و همسرشان هم در سن ۲۴ سالگی با ۵ تا بچه بیوه شده بود. برای آشنایی بیشتر با ایشان تماس گرفتم و این شد آغاز ماجراهای دیگر.

•    آیا در ابتدای کار خانواده‌ شهید از طرح مساله کتاب استقبال کردند؟

اول نه، خیلی استقبال نکردند، و دلیلشان این بود که سال های اول شهادت خیلی ها مصاحبه کرده بودند اما بی سرانجام مانده بود و دل خوشی نداشتند. خودم هم نمی دانم با چه پشتوانه ای اما به آنها قول دادم که از بابت چاپ شدن خاطرات مطمئن باشند و خدا هم کمک کرد تا این اتفاق خوب افتاد.

•    چه زحماتی در مرحله تحقیق متحمل شدید؟ (از جمع آوری اطلاعات و به یاد آوردن خاطرات همسر شهید)

برای همسر شهید که خیلی سخت بود و به شدت ناراحتشان می کرد و بارها شد که از شدت گریه نمی توانستند ادامه بدهند و صحبت ها متوقف می شد. طبیعتاً من هم که شنونده خاطرات و شاهد ناراحتی ایشان بودم، تحت تاثیر قرار می گرفتم و بعد از برگشتن به شدت فکرم مشغول می شد و شب ها خوابم نمی برد.


•    هیچ وقت در مدت نوشتن کتاب و جمع آوری خاطرات، احساس خستگی نکردید؟

نه اصلاً. یک روز بعد از اینکه مصاحبه انجام شد، خانم محمدی به محل کار من آمد و گفت یک خاطره دیگر از شهادت حاجی مانده که باید بگویم، خیالم راحت شود و بروم. و بعد از تعریف کردن آن خاطره، به مطب دکتر رفته بود و با وجود هیچ گونه اطلاع دیگران و نشانه های حادی، بیماری شان تشخیص داده شد، بعد از چند ماه هم که…

وقتی ایشان فوت کردند، من تازه می خواستم شروع به نوشتن کتاب کنم، اما هربار که سراغ خاطرات می رفتم ناراحتی آنقدر به من فشار می آورد که هر بار و هر هفته راهی بیمارستان می شدم، و همین تاثر روحی من باعث شد ۶ ماه مریض شوم و کار هم عقب بیفتد.

تا اینکه نهایتاً یک بار که با آن حال بد سر مزارش رفته بودم، از او خواهش کردم کمک کند تا به قولی که داده ام عمل کنم و بتوانم خاطرات را به سرانجام برسانم و همین اتفاق هم افتاد و علی رغم گریه های ناتمام و ناراحتی های من، نگاه خیرخواهانه و مهربان آن خانم و لطف خداوند ثمر داد.

•    حتی برایتان پیش نیامد که از انتهای کار و استقبال از اثر نگران شوید؟

نخیر. هیچ گاه به این قضیه فکر نمی کردم و سعی داشتم کارم را آنطور که دوست دارم با تمام توانم تمام کنم و تمام مدت با خودم می گفتم؛ خوب کار کن، خوب بنویس. و به همین خاطر بارها به بازنویسی آن پرداختم.

•    به نظر شما نوشتن رمان براساس تاریخ شفاهی، چه تفاوتی با نوشتن رمان به صورت عادی حتی بر پایه واقعیت دارد؟


خب ببینید وقتی شما می خواهید داستانی براساس تخیل و سلیقه خودتان بنویسید، وسعت اختیار زیادی در طرح آن دارید، می توانید چندبار طرح داستان را تغییر بدید، اما وقتی پای واقعیات در میان باشد، محدودیت بیشتری هم ایجاد می شود، یعنی باید نویسنده کاملاً وفادار به شخصیت ها، حوادث و موضوعات باشد و در قبال اثر امانتداری کند.


حتی ممکن است یک جایی احساس کنید اگر این اتفاق اینطور می افتاد بهتر و جذاب تر بود، اما نکته مهم این است که در شرایط مواجهه با حقیقت شما مختار نیستید، بلکه متعهد به امانتداری هستید.

•    آیا وسوسه نشدید برای دراماتیک تر کردن رمان، باعث نشد اندکی از واقعیت فاصله بگیرید؟ آیا همه آنچه گفته شد عین کلام تاریخ گویان شفاهی بود؟


نه. اصلاً. و یکی از دلایل مهمش این بود که ایشان فوت کرده بودند و من نمی توانستم به خودم و وجدانم اجازه بدهم پا فراتر بگذارم، و احساس امانتداری بیشتری می کردم، هرچند تماماً سعی داشتم که در ادبیات خودم، در انتخاب کلمات و جملات و نزدیکی شان به درک مردم دقت کنم، و کلام دچار اطناب نشود.

•    به نظر شما چیزی به عنوان سربازان خاموش در ادبیات دفاع مقدس وجود دارد که ما بتوانیم آن را به زن ها نسبت دهیم؟


بله، در زمان حاضر که خاطرات رزمنده ها و خودنوشت های جنگ روز به روز بیشتر می شود، ما به بانوانی که دوشادوش مردان و حتی جلوتر از آنها مبارزه می کردند، کمتر پرداخته ایم. قبلاً هم عرض کردم که خانم محمدی و امثال ایشان هم یک سرباز واقعی بودند، وظیفه خطیر آنها حفظ حریم خانواده و کاشانه شان بود تا مردان با خیال آسوده تری در خط مقدم جبهه حضور داشته باشند، و این کار کمتر از جنگیدن مردانه نیست. شما فکر کنید که این زنان به راحتی می توانستند شرایط سخت آن زندگی ها را نپذیرند و کنار نیایند، اما ماندند و مقاومت نشان دادند.


اتفاقاً بعد از چاپ کتاب، خیلی ها که زندگی شان شبیه دختر شینا بود به من رجوع کردند و خواستند خاطراتشان را بنویسم و من متوجه شدم قدم خیر یک نفر نبود. این زن، صدها هزار نفر انعکاس و مشابه داشت در هشت سال دفاع مقدس.


اما اینکه ما چقدر به این موضوع پرداختیم جای حرف دارد. بعد از چاپ خاطرات خانم زهرا حسینی باز هم به این دست کارها نیاز داشتیم، اما کم بود؛ چه ثبت حضور زن ها در پشت جبهه و کمک های فراوان و مختلف مالی و… و چه نقش آفرینی در خط مقدم مثل خانم حسینی، رامهرمزی و خیلی های دیگر که چیزی نگفته اند. بعد از آن هم امدادگرانی که حضور پررنگی داشته اند؛ این ها پیشینه فرهنگی ملت ماست و نسل حاضر باید بدانند.

•   فکر می کنید چقدر خود زنان، در نشان دادن اهمیت حضورشان موثر هستند؟


خیلی، این خانم ها باید بدانند که حالا آن خاطرات و سرگذشت تنها متعلق به خودشان نیست، بلکه متعلق به ملت ایران است. مثلاً من با یک خانمی آشنا شدم که ایشان در زمان جنگ شرایط و حوادث خیلی جالبی را گذرانده و خاطرات ویژه ای از آن دوران دارد، اما حدود یک سال است که برای بیان آنها با او صحبت می کنم و همچنان مقاومت نشان می دهد و حاضر به ذکر خاطراتش نشده است. درست است که این انسان های بزرگ یک زمانی خالصانه با خدا معامله کردند، اما باید قبول کنند که الان وظیفه شان نقل گذشته هاست.


•    ما در کتاب «دختر شینا» قبل از شروع قصه با خواندن مقدمه هم می توانیم به ارتباط دوستانه شما با همسر شهید ابراهیمی پی ببریم. فکر می کنید چه چیزی باعث ایجاد این صمیمیت شده بود ؟


خب من به شخصه در زندگی به روابط اجتماعی پایبند هستم و سعی می کنم رابطه های صمیمانه ای داشته باشم؛ اما فکر می کنم دوستی با قدم خیر فرق می کرد و این بار او در ایجاد این ارتباط موفق تر بود. من به شدت ایشان را دوست دارم و نمی گویم داشتم چون هنوز حضورش را حس می کنم. از همان روز اول بین ما علاقه و الفت خاصی ایجاد شد و من شیفته اخلاق و منشش شدم. قدم خیر بسیار رئوف، با گذشت، صبور و باحوصله بود و این خصلت ها را در همان دیدار اول هم می شد دریافت کرد. برای من جالب بود که این زن توانسته به تنهایی ۵ تا بچه قد و نیم را با تربیتی کاملاً موفق به تنهایی به سرانجام برساند. یک خانواده شاد و با محبت که ارتباط خیلی خوبی هم با مادرشان داشتند و همه اینها در کنار آن میزان سختی و مشکلاتی بود که در زندگی برایشان پیش آمده بود.


و همان طور که گفتم وابستگی من به او خیلی زیاد شد. البته هنوز هم با دخترهایش در ارتباط زیادی هستیم و هربار که اتفاق خوبی برای کتاب می افتد آنها خیلی خوشحال می شوند و این شادی شان برای من لذت بخش است. بچه ها با وجود از دست دادن مادرشان، کتاب را تولد دوباره او می دانند و همگی آن را قاب کرده اند و در خانه شان گذاشته اند، و می گویند هربار دلتنگ مادر می شویم صفحه ای از کتاب را ورق می زنیم و حس می کنیم دوباره مادر دارد برایمان خاطره تعریف می کند.

•    خانم ضرابی زاده شما معتقد به غم لذت بخش هستید؟ آیا این غم لذت بخش را در قدم خیر احساس نکردید؟


بله، به شدت. نمی دانم این تعبیر فقط از خودم است یا نه، اما احساس می کنم چیزی در نگاه قدم خیر وجود داشت که از همان روز اول متوجه اش شدم و هنوز هم نتوانستم تعریفش کنم. شاید این همان چیزی باشد که گفتید. بارها پیش خودم فکر می کنم او از همه چیز خبر داشت که به زودی رفتنی است و متعهد شده بود به بیان خاطرات و بعد از آخرین دیدار با پزشکش قرار داشت.


به نظر من این کتاب باید رمزگشایی شود. از ابتدای زندگی قدم خیر، ازدواجش، شهادت حاجی و بعد از آن که چطور من اتفاقی باید سراغ شهید ابراهیمی بروم، به همسرش قول بدهم و او بعد از اتمام خاطرات فوت کند، آن ماجراها برای من پیش بیاید تا کتاب چاپ شود، و تازه هر چیزی که ممکن است برای خواننده ها و مخاطبین اتفاق بیافتد هم هست.


من بعد از این کتاب پیامک های زیادی داشتم. یک بار خانمی با چشمان گریان پیشم آمد و اظهار کرد که دیدگاهش کاملاً نسبت به خانواده شهدا تغییر کرده است و تا به حال فکر می کرده در خوشی کامل به سر می برند، و یا یک خانم دیگری هم به من گفت که بعد از خواندن کتاب هربار به عروسی کسی می رود یک نسخه از دختر شینا را هم کنار هدیه به عروس و داماد می دهد و از آنها می خواهد در اسرع وقت مطالعه کنند و سرمشق بگیرند.


اینها برای من لذت بخش است و معتقدم غمی که سختی های زندگی قدم خیر برایش داشت، اگر لذت بخش نبود نمی توانست این مقدار تاثیر گزار باشد.

•    هیچ وقت پیش آمد که ایشان به خاطر آن همه سختی از انتخابش اظهار پشیمانی کند؟


هیچ وقت. خانم محمدی عاشقانه با همسر و فرزندانش زندگی می کرد. همیشه عاشق شوهرش بود و اگر پشیمان شده بود راه ازدواج مجدد برایش باز بود، چون سن زیادی نداشت و به راحتی می توانست این کار را بکند، ولی فرزندانش می گفتند مادر همیشه طوری در زندگی برخورد می کرد و به قدری عاشقانه از پدرمان یاد می کرد که کسی به خودش اجازه ندهد پیشنهادی بکند.


دخترش می گفت که لحظه های آخر با اینکه در کما بود اما به حرف آمد و از بچه ها خواست که به او عطر بزنند و گل به دستش بدهند. حاج ستار را دیده بود که به استقبالش آمده است.

•    آیا شما به تحولی در قدم خیر از ازدواج تا وفات قائل هستید و این تحول بر چه اساسی شکل گرفته است؟ اصلا قدم خیر حاج آقا چه تفاوتی با قدم خیر صمد دارد؟ (درباره تحولات روحی و معنوی و شخصیتی این دو برهه از حیات)


بله، و من سعی کرده ام این تحول را در سیر پیش رونده کتاب نشان دهم. قدم خیر حتی مدرسه نرفته بود و سواد چندانی نداشت. علاقه زیاد بین او و حاج آقایش و توجهاتی که به دخترشان می کردند در داستان مشخص است، ولی بعد از ازدواج و اتفاق هایی که در زندگی اش افتاد باعث شد پله پله به خیلی حقایق دیگر دست پیدا کند. کم کم با امام و انقلاب آشنا شد و بعد هم جنگ. اوایل به شوهرش می گفت بیا سر زندگی ات و دیگر جبهه برای تو کافیست. اما بعد از اینکه حاج ستار خیلی سیاست مدارانه او را به جبهه می برد و از نزدیک نشانش می دهد، نظرش تغییر می کند و جنگ برایش ملموس می شود؛ هربار که یاد آن پسرک نوجوان می افتد جلوی اعتراض خودش را می گیرد و بعدها خودش شوهرش را راهی می کند. و روز به روز بر صبوری اش اضافه می شود.


همه اینها که سیر زندگی این زن را در برمی گیرد، نشان از تحول درونی او دارد. یک ازدواج و زندگی که توانست براساس حکمت های نهفته در خودش، عقاید او را کامل تر کند و بعد هم به یقین و درک متعالی برساند.

•    در هنگام شنیدن خاطرات بحث بر سر چیزهای دیگر هم مطرح می شد ؟ مثلا فرهنگ، اجتماع، سیاست.؟


طبیعتاً این اتفاق می افتاد و خیلی پیش می آمد که ما از بحث خارج شویم. ایشان علاقمند به صحبت بود و من استقبال می کردم. قدم خیر همچنان به شدت به امام خمینی عشق می ورزید، هر وقت اسم آیت الله خامنه ای می آمد اشک در چشمانش جمع می شد و ولایتمداری در صحبت هایش مشخص بود و این را در تربیت فرزندانش هم به خوبی ایفا کرده بود و آنها هم همیشه می گویند که یکی از آرزوهای بزرگشان دیدار با رهبریست.

•    خود شما ویژگی های خاصی در قدم خیر ملاحظه کردید که می تواند برای دختران و زنان امروز ما

 الگوی برجسته ای باشد؟


بله، یکی از ویژگی های بارز ایشان که همه جا بیان می کنم، نجابت و حجابشان بود. به حجاب خیلی مقید بود و چادر را از همان بچگی که حاج آقا هدیه داده بود، زینت خود می دانست. حتی در حالت کما هم روسری بر سر داشت.


یک دختر اولین سرمایه ای که باید داشته باشد نجابت اوست، که اگر آن را حفظ کند خیلی چیزهای دیگر هم به دست می آورد.


و خب صبر با تمام زیبایی اش در این زن دیده می شد، آن هم به خاطر مقاومتی بود که نشان داده بود. بسیار خوش قلب بود و هیچ وقت نشنیدم از کسی شکایتی کند. معمولاً غیرممکن است ما در زندگی اجتماعی با کسی دچار مشکل و ناراحتی نشویم، اما این خانم هیچ وقت کینه ای نداشت و رأفت به خرج می داد، و جالب تر اینکه همیشه از خانواده شوهرش با احترام کامل یاد می کرد و می گفت به حاجی قول داده ام که این احترام حفظ شود و نمی خواهم شرمنده اش شوم.

•    آیا رنگ و بوی زندگی های مشترک زمان جنگ را هنوز قابل تکرار می بینید ؟ و یا آن همه فداکاری و صبر فقط متعلق به دوران انقلاب و دفاع مقدس بوده است؟


اگر ما به روایت های دینی مان درباره نحوه همسرداری تأسی داشته باشیم و سرمشق مان یک خانواده اسلامی و دین دار باشد، قطعاً ممکن خواهد بود.


نکته واضحی که شاید اکثر اوقات نادیده گرفته شود، روش ها و دستورات دینی در برخورد همسران با یکدیگر است که در زندگی ائمه و پیامبر(ص) هم به خوبی یافت می شود. و خب قدم خیر و حاج ستار یا بقیه شهدا که ما از خواندن زندگی آنها لذت می بریم هم بر همین منوال الگوبرداری کرده اند که زیبایی در سیره عملی شان حس می شود و نمونه یک زندگی دینی اسلامی و در عین حال عاشقانه و به دور از تکلف با اهداف الهی شده اند.


برای آنها خدا و رضایتش رأس همه امور و خواسته ها بود. قدم خیر صبوری می کرد به خاطر خدا، قناعت داشت به خاطر خدا و کسی که انتظار داشتن این چنین زندگی هایی را دارد باید خودش را از شعار دادن فاصله بدهد تا زیبایی برایش ممکن شود.

•    خانم بهناز ضرابی زاده به عنوان نویسنده فعال در ادبیات جنگ، به دفاع مقدس چطور نگاه می کند؟ آیا روایت یک زن با مردان از دوران جنگ متفاوت است؟


قطعاً هر کسی در هر دوره و شرایطی نگاهش با دیگری متفاوت است، و من هم جنگ را با نگاه متفاوتی از مردان یعنی از پشت جبهه ها، واکاوی می کنم؛ در صورتی که یک مرد بیشتر به خط مقدم می پردازد، من سعی دارم روی این نقطه فعالیت زنان و نحوه زندگی شان در آن دوران تمرکز کنم. اتفاقاً رمان «نقاشی هزارتومانی» که برای نوجوان ها نوشته ام دقیقاً نوع نگاه مرا نشان می دهد که چگونگی پشتیبانی دیگران از جنگ را بررسی می کند.

•    آینده کاری خود را چطور پیش بینی می کنید؟ آیا قصد دارید به جمع آوری خاطرات زنان ادامه دهید؟


بله، خیلی دوست دارم این اتفاق بیافتد، ولی نمی خواهم کار تکراری انجام داده شود و روی این قضیه حساسیت به خرج می دهم. به خاطر همین اول از کسی که سراغش می روم یک خاطرات کلی می شنوم و اگر حس کردم داستان زندگی اش مثل خانم محمدی بوده به او می گویم که شما قدم خیرهای دیگری هستید و کتاب شما نوشته شده است. در واقع دوست دارم کار جدید و متفاوتی از راویان خانم انجام بدهم.

•    برای دختران و زوج های جوان کشوری که چنین گذشته و شخصیت های پرافتخاری داشته است، توصیه ای دارید؟


من از نصیحت کردن خوشم نمی آید، ولی همیشه به دختران می گویم که فکر کنید و ببینید بهترین نوع زندگی، آن نوعی که آرزویش را دارید و آن نوعی که موفق تر است چیست، و بپذیرند که برای به دست آوردنش باید هزینه و تلاش کرد.


قطعاً همه ما به دنبال خوشبختی هستیم، ولی در هر شرایطی باید هدف تعیین کرد و توکل داشت.


به نظر من باید برای مطالعه و تفکر وقت گذاشت. دختر شینا هم یکی از الگوهای زندگی موفق اسلامی است که در عین مرارت، خوشی هایش پایان ندارد.

•   درباره کلمات ذیل یک جمله بفرمایید:


امام خمینی: خیلی ها عاشقش بودند و هستند، و خیلی ها معتقدند تا به حال این اندازه علاقمند به کسی نشده اند.


انقلاب اسلامی: پدیده ای که باید قدرش را زیاد دانست و برای شناخت بیشتر کودکان و نوجوانان تلاش کرد تا به مرحله پاسداری از آن برسند.


دختران سرزمین من: کاش که همیشه نجیب بمانند.


دفاع مقدس: پیشینه و میراث گرانبهای سرزمین من که خیلی درس ها از آن گرفتم و امیدوارم که بتوانم خوب منتقلشان کنم.


زنان جنگ و همسران شهدا: سربازان گمنام


چادر: تاج بندگی


ایران: سرزمین دوست داشتنی من و خاک پاکی که خون های رنگین غیورمردان سیرابش کرده است.


دختر شینا: دختر شینا…شینا…شینا…  به خیلی ها عزت می دهد و خیلی ها با خواندنش عزیز می شوند.

 قرار بود من با نوشتن به دختر شینا عزت بدهم، اما در حقیقت او به من عزت داد.