خاطرات یک رزمنده ارمنی به زبان انگلیسی ترجمه میشود

به گزارش خبرگزاری تسنیم، «چه کسی قشقرهها را میکشد؟» عنوان یکی از کتابهای نوشته شده در قالب خاطرات دفاع مقدس است که در آن خاطرات سربازی ارمنی در جبههها روایت میشود. سورن هاکوپیان، رزمندهای که بعدها جانباز و اسیر میشود، در این کتاب خاطرات خود را از زمان پیش از انقلاب آغاز میکند و تا انتهای اثرش از روزهای انقلاب، چگونگی پیروزی مردم بر حکومت طاغوت از زاویه دید یک مسیحی و سپس جنگ و رشادتها سخن میگوید.
ابتدای این اثر که به قلم حجت شاهمحمدی نوشته شده و قرار است به زبان انگلیسی ترجمه و منتشر شود. کتاب با این جملات آغاز میشود: «قشقره همان کلاغ زاغی است. کلاغ سفید و سیاه و زیبایی که با صدای یکنواخت و شیطنتهایش، جلوهای خاص به طبیعت الهی میدهد. زاغی انسان را دوست دارد و با او همخانه میشود. پس چرا انگشتها برای کشتنش، روی ماشه میرود؟»
هاکوپیان در بخشی از کتاب خاطراتش به شکنجه رژیم بعث در اسارتگاهها اشاره میکند و میگوید: « تا قبل از اینکه رضا و شاهغلام شناخته شوند، عراقیها چند بار در روز سراغمان میآمدند و دست نوازشی بر سرمان میکشیدند. حاج محمدکاظم و نسلش هم، از بینظمی ما استفاده میکردند تا تنبیهات تازه و نو اختراع کنند.
سینهخیز دستهجمعی روی سنگهای تیز و برنده و یا کف سوله، در حالیکه تنپوش مناسبی نداشتیم، جزء عادتهایمان شده بود و کسی از آن نمینالید. این مسئله برای عراقیها به خصوص محمدکاظم، قابل تحمل نبود. روی همین اصل، همة دستاندرکاران اردوگاه، مترصد زمان بودند تا دست به اقدام زده، بگویند آنجا صاحب دارد. متأسفانه درگیریهای خودمان این بهانهها را به راحتی ایجاد میکرد.
یک روز صبح زود، با سر و صدای زیاد نگهبانها بیدار شدیم و طبق دستور از سوله بیرون رفتیم. معلوم نبود چه خبر شده بود که فرمانده اردوگاه و نیروهایش، هوس بازدید کرده بودند. چیزی جز خودمان و تکهپارهای که به تن داشتیم، در سوله وجود نداشت. اما آمده بودند بازدید و ما هم مجبور بودیم به خواسته آنها تن بدهیم.
داخل سوله، هر گروه و قومی برای خودش با جمعآوری خاک، مرزی تعیین کرده بود که دیگران حق ورود به آن را نداشتند. عراقیها بعد از بر هم زدن مرزها، بدون اینکه چیزی پیدا کنند، از در بیرون رفتند و ما را مثل گله گوسفند به داخل هل دادند. با بسته شدن در، دعوا بر سر فاصلهها و مرزها شروع شد و شدت گرفت. عراقیها هم که مترصد این فرصت بودند، داخل سوله هجوم آوردند.
محمدکاظم و پسرش، همراه فرمانده اردوگاه، گوشهای ایستادند و مترجم دستور سرگرد را ابلاغ کرد: «گوشه. همه جمع بشن گوشة سالن.»
بعد بر اساس خواسته محمدکاظم، روی زمین خطی کشیدند و مثلثی ایجاد کردند. منطقه ایجاد شده، مساحتی حدود یک دهم سوله بود.
منطقه که مشخص شد، محمدکاظم از ما خواست یکییکی داخل مثلث روی زمین بخوابیم. وقتی محیط کاملاً پر شد، از نفرات بعد خواست روی نفر بعدی، به صورت علامت جمع بخوابد. به همین ترتیب، کلیة اسرایی که داخل سوله بودند، روی هم خوابیدند و انبار گوشتی به ارتفاع بیش از دو متر را تشکیل دادیم. کسانی که ردیفهای بالا بودند، مشکل زیادی نداشتند، اما آنها که زیر بودند، علاوه بر تحمل فشار، تلاش میکردند هوایی برای تنفس پیدا کنند.
این چیدمان، بیش از یک ساعت وقت برد. کسی حق نداشت روی کسی راه برود. باید
میدویدیم و با سرعت روی یکی میخوابیدیم. اولین سری، یکییکی رفتند. اما
از ردیف دوم به بعد، بیشتر از پنجاه نفر انتخاب شدند و بر اساس دستور
سرگرد، باید میدویدند. در این شرایط، سقوط و افتادن هم دور از انتظار
نبود.
کوه گوشت، دو ساعت در همان حال بود. هر کس تلاش میکرد خودش را بین آن
فضای بسته، زنده نگه دارد. افراد زیر، بیشتر سعی میکردند خود را بالا
بکشند. در حقیقت، وضع ما مثل دیگ آشی بود که جوش آمده و قل میزد.»
«چه کسی قشقرهها را میکشد؟» برای اولینبار در سال 90 توسط انتشارات سوره مهر به چاپ رسیده و قرار است ترجمه این کتاب به زبان انگلیسی نیز به زودی منتشر شود.