روزنامه جام جم در شماره امروز (شنبه) پرونده ویژه خود را با عنوان " جنگی که هنوز ادامه دارد " به تفحص شهدا اختصاص داده است و در مقدمه این پرونده می نویسد:
گرچه جنگ برای ما و بسیاری دیگر، صبح روز بعد از پذیرش
قطعنامه تمام شد، اما برای عدهای در همان تاریخ شروع شد. تفحص را
مظلومترین بخش دفاع مقدس میدانند، تکهای از دفاع مقدس که تا همین امروز
هم امتداد پیدا کرده است؛ هرچند شاید خیلیها از کموکیف آن چیزی ندانند.
دستاندرکاران تفحص شهدا در مناطق جنگی به درستی اعتقاد دارند که جنگ هنوز
تمام نشده و حق هم دارند.
آمار
قابل توجه شهدای عملیات تفحص در مناطق مختلف جنگی گواه مهمی بر این
ادعاست. تفحص نقاط قابل بررسی و پرداختنی زیادی دارد. از آمار تفحص گرفته
تا مناطقی که هنوز تفحصی در آنها انجام نشده است یا سروقامتان تفحص که
جانشان بر سر جستوجوی همرزمانشان گذاشتند و به کاروان شهدا پیوستند.
پرونده امروز جامجم را به تفحص شهدا اختصاص دادهایم و این سوژه مهم را از
زوایای گوناگون کاویدهایم....
در اد امه متن کامل پرونده تفحص شهدا تقدیم علاقه مندان ادبیات پایداری می گردد.

چقدر خیره به دنبال ارغوان گشتیم/ ز خاک تیره ولی استخوان در آوردیمتابستان 1367 زمانی که رژیم بعث عراق ناکام از رسیدن به
اهداف خود در تجاوز به خاک کشورمان، سلاح بر زمین گذاشت و شکست را پذیرفت،
کار یگانهای تفحص شهدا برای تعیین تکلیف سرنوشت هزاران مفقود هشت سال
دفاع مقدس آغاز شد.
به
این ترتیب، دهها نفر از رزمندگان و جوانان علاقهمند بهدنبال همسنگران
خود نقطه به نقطه نقشه خط مقدم را گشتند تا پلاکهای خونین را برای مادران
چشم انتظار به یادگار ببرند. مکانهای انجام عملیات معلوم بود، اما وسعت
زمینی که باید جستجو میشد چنان زیاد بود که هنوز با گذشت 25 سال از پایان
جنگ، کار تفحص شهدا پایان نیافته و هنوز هم شهدای گمنام به میهن خود
بازمیگردند؛ همان میهنی که نگذاشتند وجبی از آن به دست اجنبی گرفتار شود.
این
تفحصها مخاطرات بسیاری داشت که مهمترین آنها وجود مینهای عملنکردهای
بود که در جریان جنگ تحمیلی در مناطق مرزی کاشته شده بود. بنا بر برخی
آمارها، در طول 1100 کیلومتر مرزهای غربی و جنوب غربی ایران با عراق در
مساحتی حدود چهار میلیون و ٢٠٠ هزار هکتار در پنج استان آذربایجان غربی،
کردستان، کرمانشاه، ایلام و خوزستان، آلودگی مین و مواد منفجره باقیمانده
از دوران جنگ پراکنده شده است. همین مینها باعث شد طی عملیات تفحص شهدا،
برخی تفحصگران، خود به خیل همسنگران شهیدشان بپیوندند.
از آن
گذشته، شرایط نامناسب جوی در برخی مناطق مربوط به تفحص و نیز پراکندگی
نشانهها و ازجمله صدمه دیدن پلاکها، هریک باعث ایجاد مشکل بر سر راه تفحص
بود. مشکلاتی که البته هیچگاه نتوانست اراده یگانهای تفحص را برای
ادامه جستجو تضعیف کند. در کنار این، تشخیص اینکه پیکر یافته شده مربوط به
شهدای ایرانی است یا سربازان کشتهشده عراقی نیز برای تفحصگران ایجاد
مشکل میکرد و معلوم نبود تفاوت در رنگ لباس، نوع کلاه و نیز تجهیزات نظامی
موجود در محل بتواند بخوبی نشاندهنده هویت ایرانی یا عراقی پیکرهای تفحص
شده باشد.
همچنین
عملیات تفحص علاوه بر اراضی داخلی کشور، باید در بیرون از مرزها نیز پی
گرفته میشد تا میتوانست تمام مناطق عملیاتی را شامل شود. بنابراین گستره
تفحص در دو بخش برون و درونمرزی پیگرفته شد، هرچند همکاری نکردن برخی
مقامات عراقی، گاه مشکلات بسیاری را بهبار میآورد و در کنار آن،
شرارتهای منافقین و دیگر اشرار نیز موانعی پیش روی عملیات تفحص محسوب
میشد. نبود تکنولوژی مناسب نیز به دلیل نامناسب بودن محل مدفون شدن پیکر
برخی شهدا مشکلاتی را موجب میشد که البته با ازخودگذشتگی یگانهای تفحص
تمام این کمبودها جبران میشد تا خانواده مفقودان در ایران بتوانند منتظر
خبری از گمشده خود در درون یا بیرون از خاک این کشور باشند.
هرچند
قرار بود در سال 73 کار تفحص شهدا خاتمه یابد، اما به دلیل حجم بالای شهدای
مفقودالاثر، هنوز هم کار تفحص در حال پیگیری است و هر از گاهی برخی شهدای
گمنام به میهن بازمیگردند؛ شهدایی که برای مادران چشم به راه، هریک چونان
فرزندی عزیزند.
فعالیت
یگانهای تفحص چنان بینام و نشان انجام میشود که انسان ناخودآگاه به یاد
فرهنگ دفاع مقدس میافتد که در آن جایی برای تبلیغات و گزارش کار دادنهای
معمول شده در روزگار ما نبود. همان فرهنگی که امروز در میان همراهان شهدای
بیپلاک نیز جریان دارد؛ آنان که این سروده افشین مقدم وصفی، از درد و
دلهای هر روزهشان است که...
میان خاک سر از آسمان در آوردیم / چقدر قمری بیآشیان درآوردیم
وجب وجب تن این خاک مرده را کندیم/ چقدر خاطره نیمه جان درآوردیم
به حیرتیم که ای خاک پیر با برکت / چقدر از دل سنگت جوان درآوردیم
چقدر خیره به دنبال ارغوان گشتیم / ز خاک تیره ولی استخوان درآوردیم

خاک فکه/ وقایع نگاری یک روز همراهی با جهادگران تفحص
بالاخره وادادند و با هزار رضایتنامه و معرفینامه و سفارشنامه و
تعهدنامه، امروز اجازه حضور یک روزه تیم خبری در عملیات تفحص صادر شد. دست
آخر هم چند تا شرط گذاشتند که مهمترینش همراهی یک تیم مستندساز و گروه
خبرنگار دیگر بود، مثل این که روغن رفتن را ما ریخته باشیم و حالا
میخواستند نذر امامزادهاش کنند.
خودم
دلم در فاو بود، اما تشریفات ویزا و روادید و مجوز حفاظت و هزار و یک
دردسر دیگر ما را به فکه فرستاد. فردا با یک ون میرویم، بسمالله...
راهنما
برخلاف تصورم، یک راهنمای شیک و اتوکشیده با لباس پلنگی و چفیه نو که هنوز آهار دارد و خوب روی گردنش یله نشده، همراهیمان میکند.
«منطقه
فکه، از جنوب به چزابه و شهر بستان، از شرق به میشداخ و رقابیه، از شمال
غرب به عین خوش و شهر موسیان، از شمال شرق به چنانه، برغازه و سپس به شهر
شوش و از غرب به استان العماره عراق منتهی میشود. طول و عرض جغرافیایی
منطقه عمومی فکه از ۳۱ درجه و ۵۴ دقیقه شمالی...» یکهو یکی از همراهانمان
سرش را از پنجره بیرون میکند و هر چه خورده، پس میدهد به جاده پر
دستانداز خاکی. همه چرخیدهاند و یکی شانههایش را میمالد و آن یکی دارد
از کلمن برایش آب معدنی میآورد. راهنما هم همینطور توضیح میدهد و فقط یک
نفر که انگار دارد از روی حرفهای استاد جزوه برمیدارد، نشسته است و
نتبرداری میکند که بله، فکه به دو بخش شمالی و جنوبی تقسیم میشود و
جنوبش خوزستان و شمالش ایلام و دهلران میباشد و خبرنگار هم با دقت تمام،
زیر میباشدها را خط میکشد که میباشد صحیح نمیباشد.
به خاطر یک وجب خاک
یک
ساعتی است، روی جاده خاکی گز میکنیم و تا همین الان، یکی دو ایست مرزبانی
را پشت سر گذاشتهایم. فیلمبردار اولی برای صدمین بار مودم وایمکسش را
روشن و خاموش میکند. فیلمبردار دومی با تلفن پچپچ میکند. دو عکاس به
منظره غروب خیره شدهاند و از بین ما سه خبرنگار، یکی نشسته است و مثل بچه
مدرسهایها مشق مینویسد و راهنما هم که میبیند کسی حرفش را نمیخواند،
آرام فقط به پسربچه جزوه میگوید.
میگوید
و پسربچه مجله داخلی فلان سازمان هم نت برمیدارد: «فکه رملی و سرزمین
شنهای روان است، رملهای جنوبی بیشترند و حرکت در آنها سختتر. در فکه
شمالی خاکهای قابل کشت هم وجود دارد. اکثر مناطق آن خشک و بیآب و علف
است. در منطقه فکه جنوبی، تعداد روستاها به تعداد انگشتان دستان هم نمیرسد
و تنها عدهای از عشایر در آن زندگی میکنند. در منطقه فکه شمالی به علت
وجود رودخانه دویرج و بارانهای فصلی؛ روستاهای کمی هست و قابل تحملتر...»
یکهو
بچه خبرنگار سی ساله دست از روی کاغذ بلند میکند و خودکارش را به نشانه
اجازه بالا میآورد و میپرسد: «اینجا که این همه بیآب و علف است، چرا
اینقدر برایش جنگیدند؟»
انگار
که همه را برق گرفته باشد، همه برمیگردند و با تعجب توام با عصبانیت نگاهش
میکنند، الا فیلمبردار دومی که میخندد و برای آنطرف خط یواشیواش تعریف
میکند، راهنما هم مثل معلمهای کلاس اول ابتدایی یک چیزی در مایههای ما
گلهای خندانیم فرزندان ایرانیم برای بچه میخواند...
غروب به
کانکسها و چادرها میرسیم و رحیم که از نیم ساعت قبل با وانت جلوتر از ما
حرکت میکرد، اولین استقبالکننده است، جوان شاهعبدالعظیمی که انگار بچه
تهران دیده و ذوق دارد و با همه روبوسی میکند، خیلی با راهنما فرق میکند.
شلوغ است، تندتند حرف میزند، سر و وضعش اتو ندارد، پیراهن و شلوارش خاکی
است و بند پوتینش را هم درست نبسته. بعد از این که جای هر چیزی را برای
استراحت نشانمان داد، برنامه را برای فردا توضیح میدهد. همه با رحیم
راحتترند، جز بچه مدرسهای که هی تندتند از دیکته عقب میافتد.
روبان قرمز
صبح
خیلی زود راه میافتیم و راهنما همینطور املا میگوید: «فکه یکی از
محورهای اصلی حمله عراق بود که...» اما ما هم به راهنماییهای رحیم گوش
میکنیم: «بچهها اینجا تار و مار شدن، عراق که پاتک کرد تو والفجر مقدماتی
خیلیها اینجا موندن، خیلی از بچهها از تشنگی تلف شدن، اگه میبینی اینجا
این همه شهید داره، چون خیلیها رو زنده به گور کردن، خیلیهارو بدجور
کشتن، جنازه پیدا کردیم جای شن تانک رو سرش...» همینطور آرامآرام در گوش
ما پچپچ میکند و راهنما هم به شکلی که انگار نمیخواهد به روی خودش
بیاورد، عصبانی است از این که مشتریهایش را کس دیگری غر زده است.
دیشب خوب نخوابیدیم، سوز بیابانی داشت و یکی دو نفر سرما خوردند. بقیه صبح زودتر رفتند و ما با تنبلی از خواب بیدار شدیم.
بعد از
10 دقیقه پیاده شدیم و در جادهای رملی قدم میزدیم، جاده از یک ربع اول
خیلی احتیاط نداشت، اما در ادامه با نوار قرمز رنگی از کنارهاش مجزا شده
بود، راهنما کلی آب و تاب خرج میکرد که این معبر است و معبر چنین و چنان،
اما رحیم بهتر میفهماند: «آن طرف نوار قرمز مینه، هر کی رفت رو مین شهید
شد...»
پلاک هم ندارد
از دور صدای صلوات در دشت میپیچد. رمل همه را از نفس و پا انداخته و همه فکر میکنند که اینجا چطور میجنگیدند!
از
تپهای سرازیر میشویم و از دور آدمهای کوچک کمکم قد میکشند، هی میروند
و به حالت سجده یک نقطهای را میبوسند و صورت به خاک میمالند. از بلندی
دوربینها مثل رگبار شاتر میزنند و عکس میگیرند. رحیم انگار چیزی فهمیده
باشد، بلندبلند یا زهرا میگوید و هیکل سنگینش را توی شیب تپه رها میکند و
میدود به سمت بقیه و همین دویدنش باعث میشود، نوار قرمز معبر به هم
بخورد.
راهنما
که انگار ترسیده باشد، دست باز میکند که صبر کنید، اما فیلمبردار و عکاس
جلوتر از همه نصفه و نیمه میدوند و ما تعقیبشان میکنیم. بالای تپه معلم
املاست که دارد دانشآموزش را با خطرات مین آشنا میکند و او هم همینطور
نت برمیدارد!
پایین
میرسیم. هیچکس استقبالمان نمیکند. عاقله مردی داخل گودال نیم متری رفته
و با دقت دور تا دور استخوانها و لباس را با قلم مو تمیز میکند. بقیه هم
سه نفری(که حالا رحیم هم به آنها اضافه شده) چشم از گودال برنمیدارند.
دست میکند توی گردنش: «احمد بنویس اینم پلاک نداره، تو جیباشم هیچی نیست، فقط بنویس بچههای سپاه بوده، پیرهن سپاه تنشه!»
بعد هم زیر لب یا زهرا میگوید و همینطور خاک را از کنار دست جنازه میروبد.
رحیم حالا زبان گرفته و مادر مادر میکند...
انگشتر عقیق لای پنبههای سفید
نماز
ظهر را میخوانند و ادامه میدهند. بین دو نماز اصلا صبر نمیکنند و سریع
برمیگردند سر کار نیمه مانده، تا دو بعدازظهر کار ادامه پیدا میکند و
جنازه را کامل از خاک بیرون میآورند. کل حرفهایی که بین این جماعت رد و
بدل میشود، از چهل پنجاه کلمه تجاوز نمیکند. فقط همه زیر لب ذکر میگویند
و مردی که او را حاجی صدا میزنند، میگوید و رسول مینویسد: «انگشتر عقیق
قرمز، لباس تنش که لباس سپاهه و یه قرآن زیپی... دیگه چیزی همراهش نیست.»
دانشآموز ما هم مینویسد، هنوز هیچ نشانهای از ایرانی بودنش پیدا
نکردهاند.
توی
بیسیم اعلام کردهاند و نیم ساعت بعد از اعلام، دو نفر به همراه یک پیرمرد
یک جعبه چوبی سبک میآورند. پیرمرد گیج میخورد و از تپه پایین میآید.
بالای سر اسکلت که میرسد یا حسین میگوید و از لای دستها خودش را به
جمجمه اسکلت نزدیک میکند، میبوسد. گردن هنوز به بدن چسبیده و پیرمرد
همینطور با جنازه مشغول است.
رحیم
میگوید: «ما جنازهرو از رو آدرسی که بهمون میدن پیدا میکنیم. این بنده
خدا دیروز اومد اینجا نشونی داد که برادرزادهاش اینجا افتاده بود وقتی
اسیر شد. ما هم این سه متر رو نشونهگذاری میکنیم که الحمدلله به جنازه
رسیدیم...»
بعد از
بررسی اسکلت را میگذارند لای پنبههای جعبه تابوت مانند و به کندن اطراف
ادامه میدهند. تا بعدازظهر هیچ چیز کاسب نیستیم. پیرمرد همینطور بالای سر
جنازه دارد خودش را سبک میکند و بقیه مشغول کار هستند. بچهمدرسهای هم
دارد توضیحات راهنما را مینویسد: «بعضی وقتها جنازه در لایههای پایینی
خاک قرار میگیره که با بیل مکانیکی یا لودر خاکبرداری میکنیم، اما الان
همچین مشکلی نبود. اینجا هم لودر و بیل نمیتونه بیاد، هم معبر باریکه، هم
رمل است...»
رحیم هم
توضیح میدهد: «بچهها خیلی رو همین خاک پرپر شدن. خیلیها اومدن تفحص
خودشون برنگشتن. ما هم به عشق همین اومدیم ولی وضعمون خرابه،
نمیبرنمون...»
خبر جدیدی نیست
بچهها
یکییکی با بیل و کلنگ زمین را گود میکنند، اما خبر جدیدی نیست. حاجی هم
نشسته و برای ما توضیح میدهد که اصلا اینجا چه خبر بوده: «والفجر مقدماتی
که لو میره خیلیها اینجا گیر میکنن، بعضیها عقبنشینی کردن؛ ولی
خیلیها تشنه تو همین خاک موندن، خیلیهارو همین تشنگی از پا درآورد،
بعضیهارو هم خیلی بدجور شهید کردن، بعضی از همین جنازهها مجروحایی هستن
که زنده به گورشون میکردن. حسن باقری و مجید بقایی هم همینجا شهید
شدن...»
رسم شب عملیات
از رحیم
اول صبح چیزی نمانده است، شده است عینهو پل کرخه که این طرفش با آن طرفش
تومنی صد دینار فرق دارد و ما نمیدانیم پل مال این طرف است یا مال آن طرف.
گیر
کرده است در اشکی که از روضه خواندن خودش میریزد و لبخندی که از خبر خوش
همراهش میبرد، رحیم نه مال لبخند است و نه مال گریه، رحیم مال رودخانه هم
نیست، رحیم اصلا انگار اینجا نیست، رسول و صادق هم همین هستند، فقط رحیم
تهصدایی دارد و زمزمه میکند.
از حاجی
میپرسم چرا بچهها هیچکدام پلاک ندارند. میخندد و میگوید: «رسم بود شب
عملیات پلاکها را یکی میکردن که اگر شهید شدند، مثل مادرشون فاطمه(س)
گمنام باشن، اگه مادری چشمانتظارشون نبود، اگه پدری دنبالشون نبود و هزار
تا اگه دیگه هیچوقت خلوتشون رو با مادرشون به هم نمیزدیم، ولی بسه، یه
مادری این طرف هم هست...»
با
لبخند حرف میزند تا این که از خودش میپرسم. بعد اشکش را از روی چشمش
میکشد سمت گوشش و دوباره لبخند میزند و میگوید: «بنویس یکی که موقع خواب
رفتن بود، حالا که فصل کوچ گذشته، بیدار شده...»
برمیگردم، بچه مدرسهای گوشش را چسبانده به دهان راهنمای خوشتیپ!
فوکوس
از رحیم
بیست و شش هفت ساله تا پیرمرد شصت و سه چهار ساله همه پایین آمدهایم. به
قول رحیم چادر مخصوص مجاوران است و کانکس مختص زائران!
اذان
میدهند. همه وارد چادر میشوند. نماز که تمام میشود رحیم میآید و در
گوشی از حاجی پرسشی میکند. حاجی طوری که من نشنوم، جوابش را میدهد: «جوان
بوده رحیم، روضه حضرت قاسم بخون...»
پانوشت: این گزارش در زمانی که عملیات تفحص در فکه هنوز در جریان بود، نوشته شده است.

به دنبال لیلا در جزیره مجنون/وضع فعلی تفحص در ایران چگونه است؟
در جوامع مدرن برای هر کاری که بهعهده حاکمیت گذاشته
شده یک مسئول وجود دارد. جنگ هم یکی از مسائل حاکمیتی است و دولتها باید
خود جنگ و اثرات آن را مدیریت کنند. مطمئنا یکی از پیامدهای جنگ وجود
افرادی است که از آنان خبری در دست نیست یا این که جسد آنان به خانواده
برنگشته است. خصوصا این که اسلام تاکید زیادی بر تعیین تکلیف وضع افراد
مفقودالاثر و مفقودالجسد دارد.
از
اینروست که تفحص به عنوان یک امر حکومتی از زمان پایان جنگ به عهده دولت
گذاشته شد. البته در اینجا مفهوم عام از دولت مدنظر است و نه قوه مجریه.
براساس
مصوبه شماره 570 ـ170/شع مورخ 22 مهر 70 شورای عالی امنیت ملی، کمیته
جستجوی مفقودان ستادکل نیروهای مسلح، مسئول تفحص پیکرهای شهداست. این کار
به چند دلیل قابل فهم صورت گرفته است. اولا کار تفحص باید بهعهده افراد
خبره و باتجربه نظامی باشد که منطقه عملیاتی و نقاط احتمالی دفن اجساد را
بدانند و ضمنا در مناطق آلوده به مین یا ادوات نظامی خنثی نشده، باعث خسارت
جدید نشود. در عین حال تفحص نیاز به پشتیبانیهای لجستیکی و بعضا
نظامی(برای خنثی کردن مین یا پاکسازی منطقه) دارد که سپردن کار به مجموعه
زیرنظر ستاد کل نیروهای مسلح را ضروری میکند.
عملیات
تفحص در ایران تقریبا از همان ایام جنگ تحمیلی آغاز شد. جالب است بدانید در
آن روزها حتی پیکرهایی تفحص میشدند که به عنوان شهید گمنام شناخته و دفن
میشدند. اما عملیات جدی تفحص از سال 1368 به دو صورت آغاز شد. نخست این
که نیروهای کمیته جستجوی مفقودان در داخل مرزهای ایران اقدام به جستجوی
پیکر شهدا کردند و نزدیک به 50 هزار شهید را از زیر خاک خارج کردند و دوم
این که در جریان تفحص نیروهای عراقی در خاک خود بعضا پیکر رزمندگان ایرانی
کشف میشد که بعدها در چارچوب مذاکره بین طرفین با اجساد عراقیان کشف شده
در ایران مبادله میشد. با این حال با اتمام تقریبی عملیات تفحص در ایران و
نیز سقوط صدام در عراق، توجه ایران متوجه عملیات تفحص در خارج از مرزهای
کشور شد.
مذاکرات
پیرامون عملیات تفحص در عراق از بهمن سال 1382 آغاز شد و نزدیک به هشت سال
طول کشید. کارشکنی مسئولان عراق و تمایل نداشتن نیروهای ائتلاف بینالمللی
اشغالکننده عراق به حضور نیروهای نظامی در مناطق عملیاتی آنان بخصوص
مناطق نفتخیز جنوب عراق باعث شد ماجرا تا زمان خروج نیروهای ائتلاف و
بخصوص ایالات متحده به تاخیر بیفتد. درنهایت سال 1390 توافق سهجانبه با
میانجیگری صلیب سرخ حاصل و عملیات تفحص در خاک عراق آغاز شد.
عملیات
تفحص برونمرزی برای یافتن پیکر شهدایی انجام میشود که در عملیات
برونمرزی ایران شهید شدهاند. دو نمونه بارز این عملیات، کربلای 5 و
والفجر 8 بودند که از قضا تلفات زیادی هم در میان نیروهای خودی داشت. بصره،
العماره، فاو و جزیره مجنون چهار قسمت از خاک عراق هستند که عملیات تفحص
برای آنان برنامهریزی شده و امید این است که بتوان در جریان این عملیات
اثری از 7000 شهید دفاع مقدس پیدا کرد.

نگاهی آماری به تفحص/ 50هزار شهید تفحص شدند،7000شهید مفقودند
«باز هم شهید آوردهاند.» این جملهای است که پس از
گذشت 24 سال از پایان جنگ تحمیلی، از زبان مردم کوچه و خیابان شنیده میشود
که برای برخی این جمله یادآور عمق خساراتی است که جنگ تحمیلی به کشورمان
بخصوص در بعد سرمایه انسانی وارد کرد و برای برخی دیگر یادآور معنوی شدن
فضای جامعه با حضور پیکر شهداست.
کمی
پیش از آن که مردم حضور شهدا را در جامعه احساس کنند، تیمهای مختلف در
مناطق عملیاتی کشور در طول دفاع مقدس در حال «تفحص» هستند؛ تفحص پیکر کسانی
که شهید شدهاند، اما پیکرشان به وطن بازنگشته است. بد نیست از دریچه آمار
هم به عملیات تفحص شهدا نگاهی داشته باشیم.
پس از
اتمام عملیات مبادله اسرا در سال 84 با اعلام رسمی بنیاد شهید، رزمندگانی
که بدنهای آنان کشف و شناسایی نشد، به عنوان «شهید» و «مفقودالجسد» معرفی
شدند. اولین پرسش آماری در مورد عملیات تفحص این است که این افراد چه
تعدادی هستند؟ در حالی که عملیات تفحص در خاک کشور به پایان رسیده مسئول
امر تفحص شهدا رقم 7000 نفر را در مورد شهدای مفقودالجسد اعلام کردهاند.
البته باید 4300 شهید گمنام دفن شده در سراسر کشور را هم به این رقم اضافه
کرد و در نهایت به این نتیجه رسید که 11 هزار و 300 شهید و خانواده شهید
مفقودالاثر در کشور وجود دارد.
پرسش
دوم این است که عملکرد تفحص تاکنون چگونه بوده است؟ بنا بر آمار اعلام شده
از میان 230 هزار شهید جنگ تحمیلی، پیکر 50 هزار نفر از آنان طی عملیات
تفحص کشف شده که از این میزان بیش از 4000 شهید غیرقابل شناسایی بودند که
در همان زمان دفاع مقدس پیکر 3000 نفر از آنان دفن شد.
پرسش
سوم آماری درخصوص عملیات تفحص این که بیشترین شهدای تفحص شده در کدام منطقه
کشف شدهاند؛ فرمانده تفحص تیپ 21 امام رضا(ع) در این زمینه گفته بیشترین
شهدای مناطق عملیاتی را در فکه، تنگه چزابه و شرهانی پیدا کردهایم. در
میان مناطق عملیاتی خارج از مرز ایران هم به گفته یک عضو کمیسیون امنیت ملی
و سیاست خارجی مجلس هشتم، پیکر شهدا در مناطق بصره، العماره و فاو قرار
دارد. عملیات زیادی در این دو منطقه بهوقوع پیوسته است، اما مهمترین
آنها کربلای5 و والفجر 8 بود که شهیدان زیادی هم در این دو عملیات جان خود
را برای کشور فدا کردند.
پرسش
چهارم در مورد تفحص هم پرسش از بودجه این عملیات است. از نظر سازمانی وظیفه
تفحص شهدا در کشور به عهده کمیته جستجوی مفقودان است. کمیته جستجوی
مفقودان یکی از نهادهای زیرمجموعه ستادکل نیروهای مسلح است. در ریز بودجه
این نهاد در بودجه سال 92، بودجه جزئی برای این کمیته معلوم نشده، اما حجم
کلی بودجه ستاد کل 1500 میلیارد تومان است. ارتباط ساختاری کمیته مفقودان
با بنیاد حفظ و نشر آثار دفاع مقدس کاملا مشخص نیست، اما اگر هنوز هم مانند
سالهای دهه 70 این کمیته زیرنظر بنیاد شهید باشد، باید گفت سهمی از بودجه
42 میلیاردی آن دارد.
جنگ ادامه ادارد/خاطرات و مخاطرات تفحص از زبان یکی از فرماندهانجنگ اگر برای ما و خیلیهای دیگر صبح روز بعد از پذیرش
قطعنامه تمام شد، برای عدهای در همان تاریخ شروع شد. تفحص را مظلومترین
بخش دفاع مقدس میدانند، گوشهای از دفاع مقدس که تا همین امروز هم ادامه
دارد، هرچند شاید خیلیها از کموکیف آن چیزی ندانند.
دستاندرکاران
تفحص شهدا در مناطق جنگی بدرستی اعتقاد دارند جنگ هنوز تمام نشده؛ حق هم
دارند، آمار قابل توجه شهدای عملیات تفحص در مناطق مختلف جنگی گواه مهمی
بر این ادعاست. از اینها گذشته اما تفحص همیشه با خاطرات و مخاطرات بسیاری
عجین بوده است. این را هم آنها که دستی در تفحص داشتهاند، میگویند و هم
آنهایی که از نزدیک شاهد عملیات تفحص بودهاند. آنچه در ادامه میآید یکی
از خاطرات تاثیرگذار رحمان نظرزاده، از فرماندهان تفحص شهداست که چندی قبل
در فضای مجازی و بعضی رسانههای اینترنتی منتشر کرده است. این خاطره ناب را
بخوانید.
من خودم
یک شب در سال 72 یا 73 در منطقه فکه بودم، خواب دیدم در شیار بجلیه، زیر
ارتفاعات 146 دارم تفحص شهدا میکنم، همین طور که داشتیم زمین را
میکندیم، دیدم زیر کمین عراقیها پیکر یک شهید افتاده است، رفتم سراغ پیکر
آن شهید و او را برگرداندم به سمت خودم و کارتش را از جیبش درآوردم و با
دستم خاک کارت را پاک کردم، شمارهاش را دیدم با شماره پلاک دور گردنش
برابر کردم دیدم یکی است. خوشحال شدم پشت کارت را نگاه کردم نوشته بود نام و
نام خانوادگی سید محمدحسین جانبازی، نام پدر سهراب، اعزامی از جهرم، تیپ
33 المهدی (عج)، صبح که از خواب بلند شدم دفترم را بازکردم و همه چیزهایی
را که در خواب دیده بودم نوشتم، گفتم من باید بروم شیار بجلیه ببینم این
شهید را پیدا میکنم یا نه؟
صبح بچهها را برداشتم و رفتم،
هرچی گشتم پیدا نکردم. دقیقا محلی را که در خواب دیده بودم گشتیم؛ یک هفته
تمام گشتیم اما پیدا نکردیم، یک ماهی گذشت و ما اجازه ورود وسایل سنگین به
مناطق جنگی را گرفتیم، چون در قطعنامه 598 آمده بود دو طرف متخاصم حق
عملیات مهندسی در 15 کیلومتری مرز طرفین را ندارند، شیار بجلیه آن موقع دست
بچههای لشکر 88 زاهدان و 77 خراسان بود، ما اجازه بیل مکانیکی را بعد از
15 روز گرفتیم و بردیم جلو، همان روز اول هم آن را بردیم شیار بجلیه. چرا؟
چون میدانستیم گردان عمار لشکر 7 ولیعصر (عج) در سال 65 اینجا با
عراقیها درگیر شده و تعدادی شهید داده بودند که عراقیها روی آنها خاک
ریخته بودند، خلاصه بیل را بردیم و شروع کردیم به کندن شیار، ما قبلاً شیار
را کلنگ زده بودیم اما آنقدر خاک آنجا آب باران خورده بود که مثل بتون شده
بود، خلاصه وقتی شیار را کندیم رسیدیم به یک دست کامل استخوان سیاه مایل
به زرد، گفتم بچهها این عراقیه، تخلیهاش کنید برای مبادله باعراق خوب
است، جالب این که استخوانهای عراقیها سیاه و مایل به زرد بود ولی
استخوانهای بچههای ما کاملاً سفید بود و این را همه بچههای تفحص
میدانستند و گواه هستند که من نمیخواهم گزاف بگویم، یعنی ما کاملاً اجساد
عراقیها را از رزمندههای خودمان تشخیص میدادیم، خلاصه ادامه دادیم تا
اینکه رسیدیم به یک استخوان شیری سفیدرنگ، گفتم بچهها این ایرانیه، پیکر
شهید را بالای شیار کشیدیم و گذاشتیم روی خاک، جیب او را بازکردم، دیدم
نوشته محمدحسین جانبازی فرزند سهراب.
.jpg?itok=qQhAp80V)
دور همی زیر درخت توت....
مجید شخصیت عجیبی داشت، پسرکی با نگاه بیحال که همیشه
دست در جیب داشت و سوت میزد و در برابر هر پدیدهای بیتفاوت بود و فقط
سوت میزد. کمی هم شیطون. دوست داشت سر از کار زنهای کوچهنشین دربیاره که
مادر خودش هم از آنها بود. جماعتی که پای تنها درخت توت کوچه، با سبزی پاک
کردن ده بخت بسته شده را باز میکردن و چندتایی زندگی را بههم میریختن و
اگر پا میداد، چند موردی غیبتهای آنچنانی که کافر نشنود، مومن نبیند.
مجید سوت میزد و رد میشد و میگفت: «به جای این حرفها کمی هم به فکر پسرها و دخترهای دمبخت باشین»
زنها چندتاییشون از تکههای مجید ریسه میرفتن و یکی دو تا در قالب معلم اخلاق به مهری خانم، مادرش گله و شکایت میکردن.
البته
نباید از قلم بندازیم که همان خانمهای محترم توی اون روزگار هفتهای یک
بار هم برای جبهه کار خیر میکردن و مرباپزون راه میانداختن که شهره شده
بود؛ «مربای خانمهای کوچه نجار جماعت.»
مجید هم رد میشد و تکه میانداخت که «توی این مرباها نمک بریزین، چشم طمع عراقیها کور شه.
یک بار
بین این تکهپرونیها بود که بگوم خانم توی روی مجید واستاد. جلوی همه
زنها که حتی مهری خانم هم بود، مجید را انداخت توی گوشه که «به جای اینکه
این همه خوشمزگی کنی، یک جو غیرت نشون بده. پاشو برو پیش رفیقهات. مگه نه
اینکه جنگه؟
مجید با اون دو سه تا جمله پس و پیش راهش را کشید و رفت. رفت تا در خلوت خودش فکر کند ، اما این رفتن واقعا رفتن بود.
یکی دو
ماه بعد جنازه مرتضی پسر بگوم خانم را از جبهه آوردند. محله ریخت به هم.
روز جمعه بود و همه بودند. مسجدیها سینهزنان آمدند دم خانه. «این گل پرپر
فدایی حسینه.»
بگوم
خانم خیلی کم گریه میکرد، اما هی از حال میرفت و از پا میافتاد. با
کاهگل و گلاب حالش را جا میآوردند، ولی باز همون حال و همون اوضاع. مهری
خانم هم بود و قدمهای کوتاهش نشون میداد که از پس یک دلخوری آمده است،
اما دیگه چه جای دلخوری؟!...
مرتضی
روی موج دستها تاب میخورد و از مادر دور میشد. از محله دور میشد، ولی
آنسوتر مهری خانم فکری کرد؛ اینکه خب چرا از مجید خبری نشده؟ سه ماهی است
که رفته و فقط دو تا نامه داده که مادر من راننده شدم بین دوکوهه و اهواز.
بچههای مسجد هم گفتند اونجا پشت جبهه است و آنچنان خبری نیست. اگه جنازه
مرتضی نمییومد شاید همون روزها توی یک دورهمی یا صف یک جنس کوپنی، مهری دق
و دلیش رو سر بگوم خالی میکرد که «دیدی پسر من بیغیرت نبود؟ از همون روز
که توپیدی بهش رفته که رفته.»
اما مهری با فاصله از بگوم پشت جنازه مرتضی راهی و فکری بود که «چرا از مجید خبری نیست؟ و دیگه وقتش است یک مرخصی بیاد بچهام»
همانطور
راهی بود و فکری. همانطور راهی است و فکری. سه ماه گذشت نیامد. سه سال
نیامد. الان 30سال است که هنوز مهری خانم فکری است که چرا نیامد؟ وقتی
اسیرها برگشتند، همه دلداری میدادند که «مجید حتما میاد.» بگوم خانم هم
آمد و دل به دل مهری داد که «دل قویدار که پهلوونت یک روز برمیگرده.»
اما زیر
حرف مهری موند که «خوش به حالت اقلا دو کلوم که میخوای با مرتضی جانت حرف
بزنی، میدونی کجاس، اما من باس به مرغهای آسمون، به نسیم، به باد و
توفان، به کفترها نگاه کنم که شاید اونها واسه مجید حرفهای منو ببرند.»
هنوز درخت توت سرپاست و رسم
دورهمنشینی برقرار. کوچه اما یک پسری رو کم داره که مثل مجید دست کنه تو
جیبش و سوتزنان سربهسر همه بذاره. دیر شد دیگه، مهری خانم هم رفت.
نگاهی گذرا به زندگی نامه تنی چند از شهدای تفحص
جنگ که تمام شد، خیلیها برگشتند. برگشتند برای ساختن
کشور و پاک کردن غبار تخریب و تجاوز از چهره میهن. رزمندگانی که بیهیچ
چشمداشت، فقط به امید شهادت راهی جبههها شده بودند، حالا به شهرهای خود
بازگشته بودند تا در سنگری دیگر از ایران اسلامیشان دفاع کنند. آنها خوب
میدانستند جنگ تمام نشده و فقط از فاز نظامی خارج شده است.
با
این همه، از میان رزمندگان، برخی دیگر هیچگاه همسنگران دیروز خود را تنها
نگذاشته و به جستجوی پیکر شهدایی پرداختند که هنوز مادران، پدران و
همسرانشان منتظر دیدن نشانهای کوچک از آنها بودند. چنین بود که آنان
وجببهوجب خاک جبههها را به دنبال نشانه یا پلاکی از دوستان همرزم خود
گشتند تا شاید برای خانوادههایشان سوغاتی از جنس استخوان و پلاک بیاورند.
در این
میان، اما کم نبودند تفحصگرانی که خود در راه یافتن پیکر همسنگرانشان به
آنان پیوستند. شهدای بیپلاکی که در حین جستجوی پیکر شهدای دفاع مقدس، بر
اثر انفجار مین یا دیگر مواد منفجره باقیمانده از جنگ هشت ساله، خود را به
کاروان شهادت رساندند.
هرچند امروزه رسانهها بیشتر از
شهدای تفحصشده یاد میکنند، اما یاد شهدایی که در حین عملیات تفحص شربت
شیرین شهادت را نوشیدند نیز هیچگاه به فراموشی سپرده نمیشود. شهدایی که
زندگی و خاطرات آنان نشان از دلبستگیشان به آرمانهای شهدا دارد.

شهید علی محمودوند
علی ششم
تیر 1343 در تهران به دنیا آمد. پانزده، شانزده ساله که شد جنگ شروع و
بسیج بیست میلیونی تشکیل شد. علی هم رفت و ثبتنام کرد و تابستان 1361
همزمان با شروع عملیات رمضان به جبهه رفت. کارش را در گردان تخریب لشکر 27
محمد رسولالله(ص) آغاز کرد و در عملیات والفجر مقدماتی همراه گردان حنظله
به منطقه فکه رفت و مجروح شد. عملیات خیبر و بدر نیز شاهد رزمش بود، در
عملیات والفجر 8 برای همیشه پایش را از دست داد و با وجود 70درصد جانبازی
(شیمیایی، موجی، قطع پا و 25ساچمه در بدن) باز هم خستگی را خسته کرد. سال
1371 تجربیات دستنیافتنی جنگ را در کولهباری از امید با خود به تفحص برد.
دست تقدیر رقم خورد و علی آقا شد مسئول گروه تفحص. سرانجام سرباز گمنام
تفحص عصر 22 بهمن 79 با سجدهای خونین بر خاکهای فکه بوسه زد و از همان جا
زائر شهر شهادت شد.

شهید مجید پازوکی
اول
فروردین 1346 خداوند، عیدی خانواده پازوکی را پسری به نام مجید قرار داد
که عطر حضورش اهالی خانه را سرمست کرد. او سال 1361 رنگ و بوی جبهه گرفت و
بهعنوان تخریبچی، زخمهای تنش دفتر خاطراتی از رزم بیامانش شد. یک بار از
ناحیه دست راست مصدوم شد، بار دیگر از ناحیه شکم؛ حالش خوب نبود ولی او
همه چیز را به شوخی میگرفت و درد را با خنده پذیرایی میکرد. پس از پایان
جنگ در سال 69، منطقه کردستان، کانیمانگا و پنجوین حضور او را در قرارگاه
رمضان و جنگ با ضد انقلاب و اشرار غرب کشور به خاطر سپردند. دفاع هنوز برای
مجید ادامه داشت، او با بیش از 70 ماه حضور در جبههها، شرکت در 20 عملیات
را آوردگاه عشق خود کرده بود. سال 71 با آغاز کار تفحص لشکر 27 محمد
رسولالله(ص) در منطقه جنوب او نیز به خیل جستجوگران نور پیوست و مسئول
گروه تفحص لشکر 27 شد و هفدهم مهر 80، دعای سرهنگ جانباز مجید پازوکی برای
شهادت، نزدیک پاسگاه وهب عراق منطقه عمومی فکه مستجاب شد.

شهید ابراهیم احمدپوری
او
سال 1355 در شهر تبریز چشم به جهان گشود. 11 بهار بیشتر از عمر پربارش
نگذشته بود که رهسپار منطقه عملیاتی بیتالمقدس2 شد. عشق او به رزمندگان
جبهه باعث شد بهعنوان نیروی فعال پایگاه مقاومت مسجد حضرت علی(ع) کار خود
را آغاز کند و همچنین به یاری گروه تدوین تاریخچه لشکر 31 عاشورا برود.
ابراهیم سال 74 همزمان با سالگرد ارتحال حضرت امام(ره) به همراه کاروان
عاشقان روحالله(ره) از لشکر 31 عاشورا با پای برهنه صدها کیلومتر راه را
پیاده به حرم رفت و پس از بازگشت با اصرار فراوان به گروه تفحص پیوست و
راهی منطقه عملیاتی فکه شد و سرانجام زمانی که در منطقه عملیاتی والفجر یک
در دمای 50 درجه در ساعت 12 ظهر مشغول جستجوی پیکر مفقودان جنگ بود، 7 تیر
1374 در فکه بر اثر انفجار نارنجک پوسیدهای به شهدای گلگونکفن جنگ تحمیلی
پیوست.

شهید سیدامیر تشت زرین
خانواده
تشت زرین از سلاله سادات سال 1351 به تولد سیدامیر بار دیگر سبزپوش شد.
سن کم سیدامیر در زمان جنگ، مانعی در اذن دخول به خط بزم عاشقان بود. دوران
جنگ تمام شد و امیر با دیپلم ریاضی در رشته مهندسی نساجی دانشگاه قبول شد.
او برای خانوادههای بیبضاعت پول جمع کرده، برای دختران جهیزیه و برای
پسران بساط عروسی فراهم میکرد. سیدامیر با نشان دادن کتاب و عکس از شهدا
به خانواده، اهمیت فعالیت عدهای در گروه تفحص را نمایان کرد و خود با درک
اندیشههای والای بسیجیان پا در این میدان امتحان گذاشت و باوجود برخورداری
از برخی تنعمات زندگی و وجود مقتضیات سنی با تحصیل در دانشگاه «جستجوگران
نور»، شیرینی دلچسب دنیا را به اهل دنیا سپرد تا اینکه 27 مرداد 75 در
منطقه عملیاتی والفجر یک (فکه) ندای «ارجعی الی ربک» را لبیک گفت و به
افلاکیان پیوست.
شهید علیرضا شعبانی
مادر
در آرزوی فرزند پسر، گرمای امید را با استقبال پابوسی آستان علی ابن
موسیالرضا(ع) در سرمای زمستان در آغوش گرفت و سال 1355 حاجت روا مهر به
استجابتش بست و نام فرزندش را علیرضا گذاشت.
علیرضا
با به پایان رسیدن دوره راهنمایی برای اخذ مدرک دیپلم وارد آموزشگاه
درجهداری قدس نیروی زمینی سپاه پاسداران شد. او سال 78 دانشجوی دانشکده
علوم و فنون پیاده شد و کمی بعد وارد گروه تفحص شد و 26 آذر 1380 شهید شد.

شهید جلال شعبانی
جلال
سال 1351 در روستای «آق تپه نشر» از توابع شهرستان همدان چشم به جهان
گشود. 15 سال بیشتر نداشت که برای گذراندن آموزشهای نظامی به پادگان
قهرمان شهر رفت، ولی پس از اتمام دوره مسئولان به علت کمی سن از اعزام او
به جبهه جلوگیری کردند. او از طرف نمایندگی جستجوی مفقودان ستاد کل نیروهای
مسلح به قرارگاه غرب مستقر در ایلام و از آنجا به منطقه سومار اعزام شد.
سرانجام موعد وصال فرا رسید و جلال شعبانی، ظهر پنجشنبه 30 شهریور 74 بر
اثر انفجار مین در منطقه «قلاویزان» به عرشیان پیوست و پیکر خونین و
پارهپاره جلال در حالی که فقط دست راستش سالم بود، بدون سر، با سینهای
سوراخ و دست و پایی قطع شده در گلزار شهدای همدان (باغ بهشت) به خاک سپرده
شد.

شهید محمود غلامی
محمود
غلامی فتلکی سال 1346 در نجفآباد اصفهان به دنیا آمد. او نیز مثل همه
دانشآموزان بهشوق حضور در جبههها درس را رها کرد و با عضویت در بسیج
مسجد، سنگر جبهه را انتخاب کرد و با تغییر سال تولدش در عملیات والفجر
مقدماتی حضور پیدا کرد و داوطلبانه به گروه تخریب پیوست و بعد در والفجر 3 و
4 شرکت کرد. دی 62 عضو رسمی سپاه شد و در خیبر و بدر نیز صفحات تاریخ رزم
را ورق زد. محمود سال 64 دوره مربیگری تخریب را آموزش دید و با حضور در
عملیات والفجر8، کربلای5، 8 و نصر7 و بیتالمقدس2،4،7 و غدیر همچنان در
بزم رزم عاشقانه جبههها مهمان بود که در همین دوران از ناحیه کتف و دست
مجروح و جانباز شد. با پایان جنگ، دست تقدیر او را به جبهه تفحص اعزام کرد و
2 دی 74 شربت شهادت را نوشید.

شهید سعید شاهدی
سحرگاه
هفدهم اسفند 1347 تولد سعید، نویدبخش بهاری زودهنگام در جمع خانواده شد.
سعید سال 1361 عضو پایگاه بسیج شهید مطهری شد و با رها کردن سنگر علم،
دانشآموز مدرسه عشق شد. حدودا 13، 14سالش بود که شناسنامهاش را دستکاری
کرد و بدون اینکه به خانوادهاش بگوید به جبهه رفت. او تا سال 1367 در
تسلیحات گردان حمزه لشکر 27 محمد رسولالله(ص) مشغول بود و پنج بار مجروح
شد و در جریان عملیات کربلای 5 و مرصاد، از ناحیه بازو و شکم جراحات شدیدی
برداشت. پس از جنگ، سعید سال 74 وارد کمیته تفحص شد و به جستجوی پیکر پاک
شهدا پرداخت. سرانجام دوم دی 74، آخرین روز ماه رجب در ارتفاعات 112 فکه،
بال پرواز گشود.

شهید محمد زمانی
سال
1357 آغاز ورق خوردن ایام زندگی محمد بود. او در مقطع اول راهنمایی تحصیل
میکرد که به عضویت بسیج مسجد درآمد و سپس در مدرسه بسیج دانشآموزی را
تشکیل داد. سال 78 به عضویت رسمی سپاه شهید بروجردی درآمد، ولی از کارها و
مسئولیتش برای کسی حرفی نمیزد. عشق به شهدا چون آتشی از درونش شعله
میکشید و حرارت جستجو را در او بیشتر میکرد تا اینکه توانست با پیگیری
زیاد به گروه تفحص ل 27 محمد رسولالله(ص) بپیوندد و بالاخره بیستوششم آذر
80 در منطقه فکه بعد از عید فطر حرفی که همیشه میزد به حقیقت پیوست: «من
مال این دنیا نیستم.»

شهید عباس صابری
هشتمین
روز از فصل پاییز 1351 به دنیا آمد. عباس از سال 63 در بسیج مسجد نارمک
شروع به فعالیت کرد و در سیزده سالگی قامت به لباس زیبای بسیج آراست و با
تغییر سال تولدش در شناسنامه و ارائه رضایتنامهای به امضای برادرش ـ حسن ـ
و با بدرقه پدرش عازم جبهه شد و سال 64 در عملیات آبی ـ خاکی در منطقه فاو
عراق شرکت کرد و مجروح شیمیایی شد. در طول مدت جنگ در عملیات کربلا5،
بیتالمقدس2، 4 و 7 با عنوان بسیجی با سمت تخریبچی و بیسیمچی شرکت داشت و
بعد از جنگ نیز در عملیات برونمرزی، بحران خلیجفارس حضور داشت و دچار
موجگرفتگی شد. عباس با عضویت در کمیته جستجوی مفقودان مامور در گروه تفحص
لشکر 27 در سمت مسئول تخریب همیشه در جستجوی شهداء، چون عاشقی دلسوخته در
تمنای شهادت بارها روانه بیابانهای قلاویزان، فکه، طلائیه و شلمچه شد و
سرانجام هفتم محرم مصادف با 5 خرداد 75 برای پیدا کردن شهدا در کانالی
معروف به والمری در منطقه عملیاتی والفجر یک (فکه) بر اثر انفجار مین به
وصال حق رسید.
شهید محمدرضا نیکخواه بهرامی
محمدرضا
در جرگه آنانی بود که به شوق شاد کردن مادری دلسوخته که سالها در انتظار
فرزندش چشم به در دوخته بود، راهی دیار جنوب شد و همراه تکاوران لشکر 58
ذوالفقار نیروی زمینی ارتش به منطقه مهران رفت و سرانجام در جستجوی گل
گمشده مادری پیر دوم آبان 82 جان به جان آفرین تسلیم کرد. محمدرضا آن
روز مامور پاکسازی میدان مین بود و در اثر سانحه انفجار به علت شدت جراحات
وارده به شهادت رسید. مزار پاکش در امامزاده عقیل اسلامشهر قرار دارد.

شهید علیرضا حیدری
علیرضا
در هفتمین روز از اولین ماه زمستان 1354 پا به این دنیای خاکی گذاشت. او
همراه با لشکر 27محمد رسولالله(ص) در پادگان دوکوهه خدمت کرد و هربار که
همراه برادران تفحص برای انجام کاری از دوکوهه به فکه میرفت با حسرتی
وصفناشدنی به آنها التماس دعا داشت تا کار او را نیز به آنجا منتقل کنند و
او نیز تفحصگر شود تا بالاخره موافقتنامه را از لجستیک گرفت، بلافاصله
سوار ماشین شد و همراه گروه به فکه رفت. شیاری در اطراف ارتفاع 146 فکه،
منطقه عملیاتی والفجر یک وجود داشت که تعدادی شهید در آنجا بر زمین افتاده
بودند. نهم فروردین 71 که عطر بهاری تپه ماهورها را پر کرده بود، علیرضا
متوجه پیکر شهیدی در انتهای معبر شد. سفیدی استخوانها توجه او را جلب کرد.
به طرف آن رفت. ده پانزده متری دور شده بود که ناگهان صدای انفجار همه جا
را پر کرد. پای حیدری به تله مین والمری گرفته بود و پاهایش متلاشی شده
بود. او همان جا خلعت سرخ شهادت را بر تن کشید.

شهید حسین صابری
اردیبهشت
1347 که شکوفههای بهاری در چهلمین شب شهادت دومین پسر حضرت فاطمه(س) خلعت
ماتم بر تن کرده بودند، صدای گریه غنچه نوشکفتهای به نام حسین در فضای
خانه پیچید. او با اوجگیری مبارزات مردمی علیه رژیم ستمشاهی همپای دیگر
اقشار مردم در تظاهرات و راهپیماییها با عشق به امام خمینی(ره) حضور پیدا
میکرد و پس از پیروزی انقلاب اسلامی در چهارده سالگی به عضویت بسیج پایگاه
مسجد امام حسین(ع) درآمد. با شروع جنگ تحمیلی، سه ماه دوره آموزشی را در
پادگان گذراند و راهی کردستان شد و با شرکت در عملیات مختلف ازجمله کربلای5
و کربلای8 در منطقه حلبچه به خیل جانبازان شیمیایی پیوست. پس از جنگ و بعد
از شهادت دومین برادرش عباس که یکی از اعضای گروه تفحص بود، در کمیته
جستجوی مفقودان جنوب بهعنوان مدیریت داخلی قرارگاه مشغول به خدمت شد. هنوز
11 ماه بیشتر از فعالیتش نمیگذشت که 28 خرداد 76 دقیقا یک سال پس از
عروج خونین برادرش بار بربست و بر اثر انفجار مین والمری در منطقه فکه اجر
صابران را دریافت کرد.

شهید محمدرضا رسولی
پاسدار
شهید محمدرضا رسولی سال 1352 در منطقه شمیران تهران متولد شد. در دمادم
نبرد ملت مسلمان ایران علیه بعثیان متجاوز به علت سن کم نتوانست بهعنوان
بسیجی در جنگ شرکت کند و فقط با دست بردن در فتوکپی شناسنامه موفق شد مشکل
پایین بودن سن را از میان بردارد و به آرزوی خود یعنی پیوستن به جرگه
بسیجیان دست یابد. با اینکه در چند عملیات حضور یافت، اما روح بلند او
همچنان در وصال معبود بیقراری میکرد. با خاتمه جنگ از طریق نیروی هوایی
سپاه گزینش شده و بهعنوان پاسدار وارد ستاد کل نیروهای مسلح شد. او
بهدنبال تاکید شورای امنیت ملی و همچنین مصوبات رهبر معظم انقلاب و
فرماندهی کل قوا مبنی بر انجام عملیات جستجوی پیکر مطهر شهدای مفقودالجسد
در آبان 73 همراه شش نفر از دوستان نزدیک و همدورهای خود به تشکیلات کمیته
جستجوی مفقودان ستادکل نیروهای مسلح میپیوندد و مسئولیت ریاست قرارگاه
کمیته جستجوی مفقودان ستاد کل نیروهای مسلح در منطقه عمومی غرب به او محول
میشود و سرانجام 22 فروردین 74 در حالی که 22 بهار از عمر نازنین او
میگذشت در جریان شناسایی یکی از محورهای عملیاتی مقابل پاسگاه کرمیشه
قلاویزان از منطقه عمومی مهران بر اثر برخورد با مین بر جای مانده از سوی
دشمن بعثی به شهادت میرسد.