سایت رجـــــا نــــیوز به بهانهي سيام شهريور، سالروز انتشار منشور هنرمندان
حضرت امام(ره)، اقدام به برگزاري يك نظرسنجي از منتقدین و سینمایینویسان و
فعالان فرهنگی رسانههای جبهه انقلاب براي انتخاب بهترين فيلمهاي سينماي
بعد از انقلاب انجام داد. نظرسنجياي كه در سالهالي اخير خلا آن در بين
فعالان فرهنگي انقلاب به شدت حس ميشد و نياز بود تا براي اولينبار در يك
انتخاب يكپارچه برترين آثار سينمايي بعد از انقلاب از منظر فعالان فرهنگي
انقلاب احصاء شود.
البته بديهيست كه تقارن برگزاري اين
نظرسنجي با سالروز انتشار منشور متعالي حضرت امام(ره) ابدا به اين معنا
نيست كه اين آثار مصداقهاي كامل اثر هنري مطلوب اماماند. بلكه آثار
انتخاب شده بهترين آثار بعد از انقلاباند با تمام كمبودها و كاستيهايي كه
هركدام ممكن است داشته باشند.
در
اين نظرسنجي كه در بين 51 نفر از منتقدين رسانههاي جبهه انقلاب برگزار شد
«آژانس شيشهاي» اثر ماندگار ابراهيم حاتميكيا با 320 امتياز به عنوان
بهترين فيلم سينمايي بعد از انقلاب اسلامي انتخاب شد و فيلمهاي «بچههاي
آسمان» با 233 امتياز و «بازمانده» با 183 امتياز در جايگاه دوم و سوم قرار
گرفتند. فيلمهاي چهارم تا بيستم اين نظرسنجي به ترتيب عبارتند از؛
4-
از كرخه تا راين 129 امتياز/ 5- مهاجر 112 امتياز/ 6- نياز 98 امتياز/ 7-
قلادههاي طلا 94 امتياز/ 8- روز واقعه 88 امتياز/ 9- ديدهبان 86
امتياز/ 10- زير نور ماه 80 امتياز/ 11- طلا و مس 69 امتياز/ 12- خيلي
دور، خيلي نزديك 57 امتياز/13- مادر 56امتياز/ 14- سفر به چزابه
51امتياز/ 15-هور در آتش 50امتياز/16- ليلي با من است 48امتياز/
17-بوتيك 32امتياز/ 18- اخراجيها1، رنگ خدا و خداحافظ رفيق همگي 29 امتياز
از بین فیلمهای دفاع مقدسی که در میان بیست فیلم اول
انتخابی در نظرسنجی جبهه ی رسانه ای سینمای انقلاب نامشان به چشم میخورد،
برگزیده شده اند؛ چهارمین یادداشت از این سلسله یادداشتها که توسط سایت رجا نیوز منتشر شده، اختصاص دارد به فیلم به یادماندنی
«آژانس شیشه ای» به کارگردانی «ابراهیم حاتمی کیا» که در این نظرسنجی مقام نخست را به خود اختصاص داده است. یادداشت زیر به قلم «سید محمد حسینی» سردبیر ماهنامه رسانه
را از دست ندهید:
«آژانس شيشهاي» ماجرای تقابل میان دو
همکار است؛ دو نفر با دو دیدگاه متفاوت که شغلشان جابهجاکردن مسافران
است. یکی فرمان اتومبیل به دست، مردم را در سطح شهر از مبدأ سوار کرده و
به تقاضای آنها به مقاصدی در سطح همان شهر میرساند و دیگری قلمی در دست و
پشت میز مجلل یک آژانس مسافرتی، مسافران را به مقاصدی دورتر گسیل میدارد،
اما هرگز همراه مسافرانش نمیشود و تنها با یک قیافهي حقبهجانب
وعدهگاههای اتوپیایی خود را برای مسافران توصیف میکند. «حاج کاظم»
مسافرکشی میکند و این شغل به نحوی با آژانسی که ماجرای فیلم در آن به وقوع
خواهد پیوست، همسنخ است.
حاج
کاظم از جنگ برگشته و ظاهرا نه پز جماعت شبهروشنفکر را دارد و نه توان
سخن گفتن، همسنخ با مبانی حاکم بر جامعهي شتابزده و در حال گذر از تونل
تجدد آنروز را. در همین اثنا ناگهان مسافری آشنا به تورش میخورد که مقصدی
دور دارد، دورتر از آنکه حاج کاظم با آن پیکان لکنتی بتواند آنرا طی
کند.
لاجرم باید دست به دامن همکار شد، با
این تفاوت که مقصد مسافر آشنای حاجی با مسافران خوشقوارهي آژانس یکی است؛
اما مقصودشان یکی نیست و این در فرهنگ و آداب آژانس کذا تضادي غیرقابل
تحمل به حساب میآید.
«عباس» مسافری است که روزی بر کشتی
تدبیر حاج کاظم سوار بوده و در میدان رزم با هدایت او به جنگ دیو رفته است و
اکنون نیاز به کمک فوری دارد، اما گویی گوش زمین و زمان پر شده از صدای
اصوات نخراشیدهي حاصل از رویش هندسی سیمان و آهن و سنگ و چشمها مدام خیره
به سقف بیکبوتر اتوبوسهایی هستند که بال ترکش خوردهي پروانهها را، یا
نمیبینند یا مجال دیدن ندارند و یا ترجیح میدهند آنها را زیر پا له کنند
و از رویشان عبور کنند و این کار را جراحی جامعه برای نائلشدن به
قلههای تجدد بدانند. صحنهي پر معنا و زیبای همراهي حاج کاظم و عباس در
راهروهای درحال پوستاندازی «بنیاد جانبازان» که تمام قد در حال آراستن خود
برای استقبال از تغییرات قهری روزگار است، بهترین مؤید این موضوع است.
نکته اینجاست که ظواهر بهسرعت در حال
تغییر است، اما بروکراسی و دیوانسالاری کند و خسته و درماندهي حاکم بر
این ظواهر مجلل حکایتی دیگر دارد. این درست همان شمایلی است که روشنفکری ما
در طول سالها، مدام با آن اخت شده است؛ تغییر دکوراسیون و ظاهر و تظاهر
اما افکار علیل و عقیم و دور از منطق، که ناکجاآبادیست و هیچگاه مشخص
نشده شناسنامهاش چیست و از کجا آمده و قرار است به چه چیزی پاسخگو باشد.
همان که بارها خودشان گفتند و نوشتند که روشنفکر مدافع هیچ چیز نیست و در
قبال هیچ موضوعی قرار نیست پاسخگو باشد!!
حالا عباس است و اقتضای حرکت برای مقصدی
دور و ادبیاتی دهاتی و ساده که در کنشگاه این جماعت نوکیسه، معادل
عقبافتادگی و تحجر است. او که نمیداند به چه زبانی باید سخنش را به این
جماعت حالی کند، لاجرم با دیدن حاج کاظم تصور میکند به فرشتهي نجاتش
رسیده و لابد حاجی که بعد از اتمام جنگ، سالهاست زندگی را در آوردگاه این
تغییرات سپری میکند، ادبیات آنها را می فهمد و میتواند عباس را برای
رسیدن به مقصدش راهنمایی کند. اما ماجرا چیز دیگری است. بعد از مدتی کوتاه
عباس متوجه میشود که حاج کاظم هم از همین مشکل او رنج میبرد و زبانش گویا
برای فرزند خود او هم بیگانه است.
سرانجام حاج کاظم که همچنان در قبال
سرباز خود احساس مسئولیت میکند، در یک کنش انقلابی، مشت بر شیشه میکوبد و
فریاد میزند؛ واکنشی غریزی در قبال شیشههای تبختر که فاصلهای نامرئی
اما بسیار بعید میان او و همزبانانش ایجاد کرده است. او با این حرکت
فیزیکال قصد از میان برداشتن شیشههایی را دارد که آژانس را آوردگاه خواص
کرده است.
حاج کاظم را میتوان نماینده و مدیر
بخشی از جامعه دانست که هر روز صبح سرنوشت ساعاتی معدود از عمرشان را برای
رسیدن به مقاصدشان به او میسپارند و در مقابل، مدیر آژانس، نمایندهي
مدیران جدیدی است که با تیپ و شعارهای اصلاحطلبانه نسبت به اقتضائات
روزگار خود سر کار آمدهاند و علیرغم شعارهای پر طمطراق «مدنیت»، «جامعهي
باز»، «پلوراليسم و آزادی بیان»، فاصلههای معناداری بین خود و مردم کف
خیابانها ایجاد کردهاند؛ فاصلههایی نامرئی که صفت شیشه دارند و به صفتی،
همان شیشهای هستند که حاج کاظم مشت به آن میکوبد و اینجاست که او بعد
از چند سال سکوتش را میشکند و داستانی از حملهي دیو و سرزمین بیدفاع
برای جماعت بهظاهر در بند خود تعریف میکند.
او با مخاطبانش به گفتوگو مینشیند و
با تمام وجود قصد دارد به آنها بفهماند که این اسلحه که در دست دارد،
زمینهساز فریاد فروخفتهي سالها رنج تنهایی است و میخواهد به زبان
تاکتیکی، یعنی زبانی که بهتر از هر لغت دیگری با آن آشناست، با زمانهي خود
به مخاطبه بایستد.
تا آنکه سفیر اصلیترین همزبان و همراه
او –همسرش- سر میرسد و بستهای را از جانب مادر به پدر تقدیم میکند.
مچانداختن حاج کاظم با فرزند و گفتوگوی این دو نسل در مورد عباس، آغاز
بیان موضوعی بسیار مهم است؛ موضوعی که همهي آن در همان نگاه کوتاه و عمیق
میان چشمان او و فرزندش ردوبدل میشود. گویا او میخواهد با زبان
بیزبانی فرزند را متوجه کند که با لب خاموش سخن گفتن در بسیاری از مواقع
مفیدتر است. فقط کافی است عنصر صداقت در حلقهي چشمانتان متجلی باشد و
بهظاهر، همین انتظار را نیز از فرزند، و شاید همسرش دارد که گویا چشمانش
را در میان دیدگان فرزند بستهبندی کرده و به همراه بستهای، پیغامگونه
برای شوهرش فرستاده است. بسته که باز میشود، چفیه و پلاک جبهه قوت قلب
عجیبی به حاج کاظم میدهد.
پلاک از وسط چفیه در یک کنتراست شدید
نوری میافتد و در فضایی قرار میگیرد که گویی توسط نور بریده شده؛ نیمی در
تاریک و نیمی در روشنایی، و این شاید بهترین نماد و نشانه برای نشاندادن
تذبذب وجود حاج کاظم است و تردید او را در نقشی که برای رقمخوردن این
ماجرا ایفا میکند. اما چفیه تنها مهر تأیید بر کار حاج کاظم است و فاطمه،
تنها کسی است که او را تأیید کرده، در حالیکه حتی خود عباس هم موافقت کامل
با کار او ندارد؛ با این حال به خاطر واکنش دلقک سیاهباز معتادی که در
آژانس به همراه بقیه گروگان است با حاجی میماند و حاضر نمیشود او را
تنها بگذارد و حالا فاطمه با این نشانه حاج کاظم را به اطمینان میرساند.
از نظر حاج کاظم جامعهای که قهرمانش را
فراموش کند، تنها یک جامعهي بیانصاف بهحساب نمیآید؛ بلکه جامعهای از
هم پاشیدهای میشود که در صیرورت خود به سمت آرمانش آرام آرام سست وسرد
شده و منحرف خواهد گردید. او که سالها برای همین آرمان جنگیده تاب تحمل
چنین امری را ندارد و شاید به همین دلیل باشد که با هر ترفندی میخواهد
جماعت را متقاعد کند كه به حرفهایش گوش دهند.
او انتظار دارد جمعیتی که به ضرب و زور
سلاح سخنانش را گوش میدهند با شنیدن داستان دیو و مقابله انسانهای از
خودگذشته با آن، متوجه این گزاره شوند که عباس و عباسها قهرمانان
جامعهاند و اگر آنها گمشده و یا به فراموشی سپرده شوند، کم کم اجتماعی
بیهویت و رها پدید خواهد آمد که بهراحتی آسیبپذیر است و میشود آنرا
پرندهای نحیف دانست که توان پرواز هم ندارد، چه رسد به دفاع از خود در
مقابل قصاب استعمار و استحمار.
او تلاش دارد به همه بفهماند که عباس یک
انسان عادی، از همانهایی که هر روز هزاراننفرشان را میبینید نیست، عباس
قهرمان شماست؛ همان کسی که در مقابل دیو ایستاد و شما را از آسیب و گزند
او در امان داشت.
او میخواهد به جماعت بگوید که این
شمایید که به عباس نیازمندید نه عباس به شما. عباس به اینخاطر عباس شده که
بیخواسته است و بر مبنای تفکر حاکم بر دکترین حرکت انبیاء از هیچ کس
مطالبهي پاداش ندارد. کشاورزی که قبل از جنگ روی زمین کار میکرد با
تراکتور، و بعد از جنگ هم برگشته بود سر همان زمین بی تراکتور! مبادا او
را تنها یک انسان عادی با تن رنجور و ادبیاتی شهرستانی که قابل ترحم است
تصور کنید؛ او مهمتر از آن چیزی است که به نظر میآید.
حاجی میخواهد بگوید که اگر عباس را
کنار گذاشتید، کار فرهنگی شما میشود همان که از پشت عینک دودی به جهان
نگاه میکند و قبلهای که به آن روی خواهد داشت خاستگاه استحمار است که
سالها همه را در برهوت نداستن و نفهمیدن، به تقصیر جهانسومی بودن حبس
کرده بود. حتی عرفان شما هم همانی خواهد شد که گرفتار الفاظ است و در
تعابیر هورقلیایی، خود را مستغرق کرده و با محاسنی سفید، یک دیالوگ ناتمام
از زبانش به شما میرسد که: «اینهم از عمر شبی بود که حالی کردیم...» و یا
در کنایهای، مطالبهگرایانه و از نگاهی بالا به پایین افاضه خواهد کرد
که: «ما ز یاران چشم یاری داشتیم...»، فارغ از اینکه در او کنشی مشاهده
کنیم و يا تأثیری در جامعهی بحرانزده و هویت گمکرده انتظار داشته
باشیم.
بدین قرار، تکلیلف جوانان خام این جامعه
روشن است؛ گروهی که گمشدهي اصلی این برهوت بینشان هستند و «ندانستن»،
همان جنگ تحمیلی آنهاست که توسط بزرگترهای بیمسئولیت به آنها تحمیل شده و
خاکریزهای وجودشان را یکی پس از دیگری فتح کرده تا جایی که در قبال تأخير،
به پدر و مادرشان خواهند گفت: تصور کنید باز هم با مینیبوس گشت ارشاد، ما
را در خیابان گرفتهاند و چند ساعتی وقتمان را تلف کردهاند. و حاجی که
خود را خیبری میداند قصد دارد در این جنگ تحمیلی هم حضور داشته باشد و با
جوانش سخن بگوید.

اما
از آنسو سرهنگ کارکشتهي اصلاحطلب هم راست میگوید: «دورهات گذشته
مربی! این مملکت نیاز به ثبات دارد.» دیگر جایی برای این سخنان شعارگونهي
شاعرانه نیست که «موجیم که آسودگی ما عدم ماست»... این جزیره محصور در
کانون بحران جهانی با شمایل ملوس گربهسان خود، با وجود امثال شما که
نمیخواهند بفهمند چگونه میتوان محملی برای حرکت جامعه به سوی رشد و توسعه
فراهم کرد، چه زمانی میتواند رنگ آرامش، ثبات و امنیت را ببیند؟! مربی
باید بدانی که نسل بعد از تو دیگر نمیتواند سوار پیکان شود، باید او را با
سرعت بنز و بی.ام.و به سمت برخورداری و رفاه برد و تا گفتمان امثال تو
به محاق نرفته، زمینهي بازی در این بازهي جهانی دور از دسترس است. راستش
را بخواهی مربی، معنای «اصلاحات» همین است؛ باید امثال تو را اصلاح کرد تا
همه چیز، شور انقلابی را از دست داده و به سمت قرار و استقرار و اصلاح
حرکت کند.
حاج کاظم اینبار در مقابل همکار سابق
خود قرار گرفته؛ همكار امروزش سپر انداخته و همکار سابق او پا به میدان
میگذارد. او در دوران جنگ با تمام تلاش سعی داشت امنیت را در سرزمینش
برقرار کند و امروز «سرهنگ سلحشور» این وظیفه را به عهده دارد و به همین
قرینه از لحاظ کاری با او بهنوعی همکار به حساب میآید. اما حاج کاظم بعد
از جنگ، بهظاهر پا را از این تکلیف کنار کشیده و سلحشور تصور میکند او
امروز همان تهدید امنیتی است که باید در مقابلش بایستد و بههمین دلیل،
تکلیفمدارانه به حاجی حمله میکند تا او را خلع سلاح کند.
سلحشور امنیت را در نوعی حفظ ظاهر و
ثبات میداند و بههمین دلیل، مربی را متوجه میکند که روی آنتن سخنپراکنی
شبکههای بیگانه قرار گرفته. اما با این حال باز هم حاج کاظم کوتاه
نمیآید. شاید به این دلیل که گوشش از قال و قیل این سخنان نابههنگام
رسانههای بیگانه پر است و میداند در موقعیت حمله نباید خود را محصور در
کلمات روباه مکار داستانهای كودکانه قرار دهد.
در نهایت بهنظر میرسد ماجرا با یک
بنبست گفتمانی مواجه شده و هیچیک از طرفین قادر به قانعکردن طرف مقابل
نیستند، بههمین دلیل زبان زور و تهدید طرفین مبارزه را در بر میگیرد. حاج
کاظم تهدید میکند که گروگانها را خواهد کشت و سرهنگ سلحشور برنامهریزی
میکند که با یک حرکت کماندویی مربی کارکشته جنگ را به زانو درآورد.
بنبستی که بهنحوی، نشاندهندهي شکاف
اعتقادی میان دو گروه مدیران حاکم بر جامعه است و بهطور قطع مهمترین فراز
فیلم همینجاست؛ یعنی موقعیتی که در آن به وضوح کارگردان نظر خود در خصوص
رهبر و «ولی» جامعه بیان میکند؛ کسی که با آمدن نامه از طرف او ماجرا حل
میشود و عباس به پرواز در میآید. اما گویا جان عباس هم منتظر همین
استجازه از ولی بود که در اوج و بر فراز ابرها تسلیم خالق خود شود. عباس در
این فرایند با نامهي ولی خود تأیید کارهای خود را دریافت میکند و جان
بیتابش آرام میگیرد و به سوی جایگاه خود پر میكشد.