فصل ششم : تولد دوباره

علی٢١ ساله، که روزی سحرگاه ٢١ رمضان هدیه گرفته بود. اینک در غروب ٢١ رمضان پروازش را به خاطر می سپرد، همه مانده بودند، سفرﮤ عقد مهیا بود! ، می گفت علی به آرزویش رسید، پس باید شاد بود. مولودیه خواندند.

علی را در کنار سفرﮤ عقدخواباند و هیچ اشک نریخت، همه گفتند شوکه شده ولی او می دانست، می دانست امام رضا(ع) به عهدش وفا کرده است.....



آرامش، واژﮤ سنگینی است،

آن هنگام که قرارشود، در کنار تلاطم هجران، چهرﮤ پریشان اما صبور مادری نظاره گرت باشد، و در میان تاروپود خسته از فراق، به دنبال فرزندش بگردد. مادری که روزها وشبهایش، با علی طی می شود. علی با او می نشیند و برمی خیزد. با او صحبت می کند وقت بیداری و هنگام خواب با اوست، او عکس های علی را عضوی از بدنش می داند، سالهاست که آنها را در قاب های محبت روی دیوار خانه نشانده است.

و در جواب طعنه ها می گوید: «اگر یکی از آن ها نباشد گویی عضوی از من جدا شده.» مادری که خاطرات کودکی علی را همراه ﻫﻤﮥعمر او بارها برایم گفته است، آنقدر عجیب و شگفت انگیز است که گاهی می شود حضور مستقیم علی را در مقابلش به وضوح دید. مادری که نقل علی از زبان او زیباتر است. هم او که ،خودش علی را به آغوش کشید، آخرین بار خود، او را درمیان قبر رها کرد و با کوهی از آلام و تلاطم آمال بیرون آمد. او در حسرت نگاه مهربان سیدعلی،روزها را در کنار او و شب ها را در خواب های شیرینش که خواهم گفت؛با علی می گذراند.

روزهای آخر، به سفارش علی رفته بود مشهد، گفته بود: «شما برو مشهد من هم از همان طرف می آیم» اورا به بهانه زخمی شدن علی برگرداندند، صبر کرد تا موقعی که روزه اش تباه نشود،برگشت، می گفت علی برای نمازو روزه رفته است،

این مادر و فرزند ، همه چیز رمضان را فهمیده بودند،

اما هنوز حکایت، حکایت دیگری است !

قبل از بازگشت، بهشت هشتم،بهترین ملجأ بود، نزد امام رضا(ع) رفت، قسم به جان جوادش داد، تا رد نکند، و گفت وخواست، که او را در این میان یاری کند، که نگرید، که بایستد، که نبارد ابر چشم هایی که یک عمر نظاره گر تنها پسرش بود، علی٢١ ساله، که روزی سحرگاه ٢١ رمضان هدیه گرفته بود. اینک در غروب ٢١ رمضان پروازش را به خاطر می سپرد، همه مانده بودند، سفرﮤ عقد مهیا بود! ، می گفت علی به آرزویش رسید، پس باید شاد بود. مولودیه خواندند

علی را در کنار سفرﮤ عقدخواباند و هیچ اشک نریخت، همه گفتند شوکه شده ولی او می دانست، می دانست امام رضا(ع) به عهدش وفا کرده است.

دیگر نیاز نبود مثل سال های حضور در جبهه، تولدش را با تلگراف تبریک بگوید،

همان جا روی قلبش نوشت :

علی جان ، تولدت دوباره ات مبارک !