فصل سوم : شوق پرواز

سنگر مدرسه برای علی دیگر کوچک بود، علی١۴ِ ساله، دنبال جای بزرگتری برای تمرین پرواز می گشت. او باند پرواز را پیدا کرده بود. کردستان آغاز راه بود... ١۴ سال داشت که از مادر خواست لباس سربازی برایش بخرد. داشت همه را آرام آرام برای رفتن آماده می کرد. از کودکی علاقه اش به پاسبانی و درجه داری معنای خاصی داشت...

از کودکی هایش خیلی چیز شنیده ام! از وقتی که در کودکی نمازش را همان اول وقت می خواند، حتی برای نماز صبح خودش بیدار می شد و از همان کودکی روزه دار بودن را خیلی دوست داشت، همان کلّه گنجشکی های علی، پرواز در افق رمضان را به او آموخت. شاید برای کودکی مثل او آن پرواز عجیب باشد، کودکی پرشور و پرتحرک که بعضی وقت ها امان همه را می برید. مادرش می گفت:«یک روز ، مرا به دنبال خودش ، از این سو به آن سو می کشاند، ولی بالاخره گیرش آوردم، خواستم تنبیهش کنم ،دستم را بالا بردم و...، آرام آرام،پایین آوردم، سرش را نوازش کردم و هیچ وقت دلم نیامد علی را تنبیه کند.

خوب درس می خواند یک بار هم قرار بود که امتحان بدهد، همه متعجب شدند، از شیطنت های علی عجیب تر برای معلمان این بود که حالا علی ٧ ساله،جلوتر از هم سن و سالانش،کلاس دوم است. همیشه یک قدم جلوتر بود، این را می شود از دوستانی که مانده اند پرسید. اول دبیرستان،اول عاشقی بود، اولِ شور ، حالا دیگر نمی شد او را روی زمین شهر بند کرد،

آغاز رفتن بود، این را دیگر همه فهمیده بودند.

و رفت،... . سنگر مدرسه برای علی دیگر کوچک بود، علی١۴ِ ساله، دنبال جای بزرگتری برای تمرین پرواز می گشت. او باند پرواز را پیدا کرده بود. کردستان آغاز راه بود... ١۴ سال داشت که از مادر خواست لباس سربازی برایش بخرد. داشت همه را آرام آرام برای رفتن آماده می کرد. از کودکی علاقه اش به پاسبانی و درجه داری معنای خاصی داشت

بسیجی بود؛ اما روزهای آخر به اجبار دوستان وارد سپاه شد.

می گفت: «امام فرموده:بسیج لشگر مخلص خداست،من بسیجی بودن را بیشتر دوست دارم.» چه باید می کرد؟ اقتضای جنگ بود. باید لباس سبز عاشقی را می پوشید. دیگر هم نمی شد با لباس هلال احمر و بادگیر ، دیگران را سرگرم کرد ، اطلاعات- عملیات قوانین خاص خودش را داشت.

شده بود نیروی دست راست شهید طوسی ، مرتضی قربانی به او خیلی اعتماد داشت . از طرفی هم جانشین گردان مسلم (ع) بود که برای خودش مسئولیت بزرگی بود.

آن قدر تعهد داشت، که از پول خودش گاه برای دختر بچه ها روسری می خرید، از همه بیشتر علاقه اش به روضه ها بود. آن روز ها خانه را آب و جارو می کرد، حتی کوچه را! می گفت باید از اهل روضه استقبال کرد. او می فهمید که صاحب عزا مادرش زهرا(س)است. بعد از مراسم می آمد واز مادرش سراغ صحبت های خانم سخنران را می گرفت. حق داشت ، وقتش تنگ بود و شوقش برای پریدن فراوان.
کودکی که در جشن انقلاب شهر را آذین می بست همان کسی بود که آخر وصیت نامه اش نوشته بود: فدایی امام،سید علی دوامی... .