ستاد جنگهای نامنظم در خوزستان
گروهی از رزمندگان داوطلب، به گِرد او جمع شدند و او باتربیت و سازماندهی آنان، ستاد جنگهای نامنظم را در اهوازتشكیل داد. این گروه كم کم قوت گرفت و منسجم شد وخدمات زیادی انجام داد. تنها كسانی كه از نزدیك شاهد ماجراهای تلخ وشیرین، پیروزیها و شكستها، شهامتها وشهادتها و ایثارگریهای آنان بودند، به گوشه ای از این خدمات كه دكترچمران شخصاً مایل به تبلیغ و بازگویی آنها نبود،آگاهی دارند.
ایجاد واحد مهندسی فعال برای ستاد جنگهای نامنظم یكی ازاین برنامه ها بود كه به كمك آن، جاده های نظامی به سرعت در نقاط مختلف ساخته شد و با نصب پمپهای آب در كناررود كارون و احداث یك كانال به طول حدود بیست كیلومترو عرض یك متر در مدتی حدود یكماه، آب كارون را به طرف تانكهای دشمن روانه ساخت، به طوری كه آنها مجبور شدند چند كیلومتر عقب نشینی كنند و سدی عظیم مقابل خود بسازند و با این عمل فكر تسخیر اهواز را برای همیشه از سر به دور دارند.




یكی از كارهای مهم و اساسی او از همان روزهای اول، ایجادهماهنگی بین ارتش، سپاه و نیروهای داوطلب مردمی بود كه در منطقه حضور داشتند. بازده این حركت و شیوه جنگ مردمی و هماهنگی كامل بین نیروهای موجود، تاكتیك تقریباً جدید جنگی بود؛ چیزی كه ابرقدرتها قبلاً فكر آن را نكرده بودند. متأسفانه این هماهنگی در خرمشهر بوجود نیامد ونیروهای مردمی تنها ماندند. او تصمیم داشت به خرمشهر نیز برود، ولی به علت عدم وجود فرماندهی مشخص درآنجا و خطر سقوط جدی اهواز، موفق نشد ولی چندین بارنیروهایی بین دویست تا یك هزار نفر را سازماندهی كرده و به خرمشهر فرستاد و آنان به كمك دیگر برادران مقاوم خود توانستند در جنگی نابرابر مقابل حملات پیاپی دشمن تا مدتها مقاومت كنند.


سوسنگرد، قادسیه نیست
پس از یأس دشمن از تسخیر اهواز، صدام سخت به فتح سوسنگرد دلبسته بود تا رویای قادسیه را تكمیل كند و برای دومین بار به آن شهر مظلوم حمله كرد و سه روز تانكهای او شهر را در محاصره گرفتند و روز سوم تعدادی از آنان توانستند به داخل شهر راه یابند.دكتر چمران كه از محاصره تعدادی از یاران و رزمندگان شجاع خود در آن شهر سخت برآشفته بود، با فشار و تلاش فراوان خود و آیت الله خامنه ای، ارتش را آماده ساخت كه برای اولین بار دست به یك حمله خطرناك و حماسه  آفرین نابرابر بزند و خود نیز نیروهای مردمی و سپاه پاسداران را در كنار ارتش سازماندهی كرد و با نظمی نو و شیوه ای جدیداز جانب جاده اهواز- سوسنگرد به دشمن یورش بردند.




شهیدچمران پیشاپیش یارانش، به شوق كمك و دیدار برادران محاصره شده در سوسنگرد، به سوی این شهر می شتافت كه در محاصره تانكهای دشمن قرار گرفت. او سایر رزمندگان را به سوی دیگری فرستاد تا نجات یابند و خود را به حلقه محاصره دشمن انداخت؛ چون آنجا خطر بیشتر بود و او همیشه به دامان خطر فرو می رفت. در این هنگام بود كه نبرد سختی درگرفت؛ نیروهای كماندوی دشمن از پشت تانكها به او حمله كردند و او همچون شیری در میدان، در مصاف با دشمن متجاوز از نقطه ای به نقطه ای دیگر و از سنگری به سنگری دیگر میرفت. كماندوهای دشمن او را زیر رگبار گلوله خود گرفته بودند، تانكها به سوی او تیراندازی میكردند و او شجاعانه بدون هراس از انبوه دشمن و آتش شدید آنها سریع، چابك، برافروخته و شادان از شوق شهادت در ركاب حسین(ع) و در راه حسین(ع). در روز قبل از تاسوعا، به آتش آنها پاسخ گفته و هر لحظه سنگر خود را تغییر میداد. در همین اثناء، همرزم باوفایش به شهادت رسید و او یك تنه به نبرد حسین گونه خود ادامه می داد و به سوی دشمن حمله میبرد. هرچه تنور جنگ گرمتر می شد وآتش حمله بیشتر زبانه می كشید، چهره ملكوتی او، این مرد راستین خدا و سرباز حسین(ع)، گلگون تر وشوق به شهادتش افزونتر می شد تا آنكه در حین «رقصی چنین میانه میدان » از
دو قسمت پای چپ زخمی شد. خون گرم او با خاك كربلای خوزستان درهم آمیخت و نقشی زیبا از شجاعت و عشق به شهادت و تلاش خالصانه در راه خدا آفرید و هنوز هم گرمی قطرات خون او گرمی بخش رزمندگان باوفای اسلام و سرخی خونش الهام بخش پیروزی نهایی و بزرگ آنان است.
با پای زخمی بر یك كامیون عراقی حمله برد. سربازان صدام از یورش این شیر میدان گریخته و او به كمك جوان چابك دیگری كه خود را به مهلكه رسانده بود، به داخل كامیون نشست و با لبانی متبسم، دیگران را نوید پیروزی میداد.
خبر زخمی شدن سردار پرافتخار اسلام، در نزدیكی دروازه سوسنگرد، شور و هیجانی آمیخته با خشم و اراده و شجاعت در یاران او و سایر رزمندگان افكند كه بی محابا به پیش تاختند و شهر قهرمان و مظلوم سوسنگرد و جان چند صد تن رزمنده
مؤمن را از چنگال صدامیان نجات بخشیدند. دكتر چمران با همان كامیون كه خود را به بیمارستانی در اهواز رسانید و بستری شد، اما بیش از یك شب در بیمارستان نماند و بعد از آن خود را به مقر ستاد جنگهای نامنظم رساند و دوباره با پای زخمی و دردمند به ارشاد یاران وفادار خود پرداخت. جالب اینجا بود كه در همان شبی كه در بیمارستان بستری بود، جلسه مشورتی فرماندهان نظامی (تیمسار شهیدفلاحی، فرمانده لشگر 92 ، شهید كلاهدوز، مسئولان سپاه و سرهنگ محمد سلیمی كه رئیس ستاد او بود)، استاندار خوزستان و نماینده امام در سپاه پاسداران(شهیدمحلاتی) در كنار تخت او در بیمارستان تشكیل شد و درهمان حال و همان شب، پیشنهاد حمله به ارتفاعات الله كبر را مطرح كرد.


فاجعه هویزه
به رغم اصرار و پیشنهاد مسئولان و دوستانش، حاضر به ترك اهواز و ستاد جنگهای نامنظم و حركت به تهران برای معالجه نشد و تمام مدت را در همان ستاد گذراند، در حالی كه در كنار بسترش و در مقابلش نقشه های نظامی منطقه، مقدار پیشروی دشمن و حركت نیروهای خودی نصب شده بود و او كه قدرت و یارای جبهه رفتن نداشت، دائماً به آنها می نگریست و مرتب طرحهای جالب و پیشنهادات سازنده
در زمینه های مختلف نظامی، مهندسی و حتی فرهنگی ارائه میداد. كم كم زخمهای پای او التیام مییافت و او دیگر نمیتوانست سكون را تحمل كند و با چوب زیربغل به پا خاست و بازهم آماده رفتن به جبهه شد.
به دنبال نبرد بیست و هشتم صفر (پانزدهم دیماه 59 ) كه منجر به شكست قسمتی از نیروهای ما شد و فاجعه هویزه به بار آمد، دیگر تاب نشستن نیاورد، تعدادی از رزمندگان شجاع و جان بر كف را از جبهه فرسیه انتخاب كرد و با چند هلیكوپتر كه خود فرماندهی آنها را بر عهده داشت، با همان چوب زیربغل دست به عملی بی سابقه و انتحاری زد. او در حالی كه از درد جنگ به خود می پیچید و از ناراحتی می خروشید، آماده حمله به نیروهای پشت جبهه و تداركاتی دشمن در جاده جفیر به طلایه شد كه به خاطر آتش شدید دشمن، هلیكوپترها نتوانستند از سد آتش آنها از منطقه هویزه بگذرند و حمله هوایی دشمن هلیكوپترها را مجبور به بازگشت ساخت كه وی از این بازگشت سخت ناراحت و عصبانی بود.




دیدار با امام، فتح ارتفاعات ا لله اكبر و دهلاویه
بالاخره در اسفند 59 چوب زیربغل را نیز كنار گذاشت و با كمی ناراحتی راه میرفت و همراه با همرزمانش از یكایك جبهه های نبرد در اهواز دیدن كرد. پس از زخمی شدن، اولین بار، برای دیدار با امام امت و عرض گزارش عازم تهران شد. به حضور امام رسید و حوادثی را كه اتفاق افتاده بود و شرح مختصر عملیات و پیشنهادات خود را ارائه داد. امام امت(ره)  پدرانه و با ملاطفت خاصی به سخنانش گوش میداد، او و هم رزمندگان را دعا میكرد و رهنمودهای لازم را ارائه میداد.
دكتر چمران از سكون و عدم تحركی كه در جبهه ها وجود داشت دائماً رنج می برد و تلاش میكرد كه با ارائه پیشنهادات و برنامه های ابتكاری حركتی بوجود آورد و اغلب این حركتها را توسط رزمندگان شجاع و جان بركف ستاد نیز عملی میساخت. او اصرار داشت كه هرچه زودتر به تپه های الله اكبر و سپس به بستان حمله شود و خود را به تنگه چزابه كه نزدیكی مرز است، برساند تا ارتباط شمالی و جنوبی نیروهای عراقی و مرز پیوسته آنان قطع شود. بالاخره در سی ویكم اردیبهشت ماه سال شصت، با یك حمله هماهنگ و برق آسا، ارتفاعات الله اكبر فتح شد كه پس از پیروزی سوسنگرد بزرگترین پیروزی تا آن زمان بود. شهید چمران به همراه رزمندگان شجاع اسلام در زمره اولین كسانی بود كه پای به ارتفاعات الله اكبر گذاشت؛ درحالی كه دشمن زبون هنوز در نقاطی مقاومت میكرد. او و فرمانده شجاعش ایرج رستمی،
دو روز بعد، با تعدادی از جان بركفان و یاران خود توانستند با فداكاری و قدرت تمام تپه های شحیطیه (شاهسوند) را به تصرف درآوردند، درحالی كه دیگران در هاله ای از ناباوری به این اقدام جسورانه می نگریستند.
پس از پیروزی ارتفاعات الله اكبر، اصرار داشت نیروهای ما هرچه زودتر، قبل از اینكه دشمن بتواند استحكاماتی برای خود ایجاد كند، به سوی بستان سرازیر شوند كه این كار عملی نشد و شهیدچمران خود طرح تسخیر دهلاویه را با ایثار و گذشت و فداكاری جان بركفان ستاد جنگهای نامنظم و به فرماندهی ایرج رستمی عملی ساخت.
فتح دهلاویه، در نوع خود عملی جسورانه و خطرناك و غرورآفرین بود. نیروهای مؤمن ستاد پلی بر روی رودخانه كرخه زدند، پلی ابتكاری و چریكی كه خود ساخته بودند.
از رودخانه عبور كردند و به قلب دشمن تاختند و دهلاویه را به یاری خدای بزرگ فتح كردند. این اولین پیروزی پس از عزل بنی صدر از فرماندهی كل قوا بود كه به عنوان طلیعه پیروزیهای دیگر به حساب آمد.

در سی ام خردادماه سال شصت، یعنی یك ماه پس از پیروزی ارتفاعات الله اكبر، در جلسه فوق العاده شورای عالی دفاع در اهواز با حضور مرحوم آیت الله اشراقی شركت و از عدم تحرك وسكون نیروها انتقاد كرد و پیشنهادات نظامی خود، از جمله حمله به بستان را ارائه داد. این آخرین جلسه شورای عالی دفاع بود كه شهیدچمران در آن شركت داشت و فردای آن روز، روز غم انگیز و بسیار سخت و هولناكی بود.


بوی شهادت
در سحرگاه سی ویكم خردادماه شصت، ایرج رستمی فرمانده منطقه دهلاویه به شهادت رسید و شهید دكترچمران به شدت از این حادثه افسرده و ناراحت بود.
غمی مرموز همه رزمندگان ستاد، بخصوص رزمندگان و دوستان رستمی را فرا گرفته بود. دسته ای از دوستان صمیمی او میگریستند و گروهی دیگر مبهوت فقط به هم مینگریستند. از در و دیوار، از جبهه و شهر، بوی مرگ و نسیم شهادت می وزید و گویی همه در سكوتی مرگبار منتظر حادثه ای بزرگ و زلزله ای وحشتناك بودند.

شهیدچمران، یكی دیگر از فرماندهانش را احضار كرد وخود او را به جبهه برد تا در دهلاویه به جای رستمی معرفی كند و در لحظه حركت وی، یكی از رزمندگان با سادگی و زیبایی گفت:

«همانند روز عاشورا كه یكایك یاران حسین(ع) به شهادت رسیدند، عباس علمدار او (رستمی) هم به شهادت رسید و اینك خود او همانند ظهر عاشورای حسین(ع) آماده حركت به جبهه است. »

همه اطرافیانش هنگام خروج از ستاد با او وداع میكردند و با نگاههای اندوه بار تا آنجا كه چشم می دید و گوش می شنید، او و همراهانش را دنبال میكردند و غمی مرموز و تلخ بر دلشان سنگینی میكرد.
دكتر چمران، شب قبل در آخرین جلسه مشورتی ستاد، یارانش را با وصایای بی سابقه ای نصیحت كرده بود و خدا میداند كه در پس چهره ساكت و آرام ملكوتی او چه غوغا و چه شور و هیجانی از شوق رهایی، رستن از غم و رنجها، شنیدن دروغ و تهمتها و دم برنیاوردنها و از شوق شهادت برپا بود. چه بسیار یاران باوفای او به شهادت رسیده بودند و اینك او خود به قربانگاه می رفت. سالها یاران و تربیت شدگان
عزیزش در مقابل چشمانش و در كنارش شهید شدند و او آنها را بر دوش گرفت و خود در اشتیاق شهادت سوخت، ولی خدای بزرگ او را در این آزمایشهای سخت محك می زد و می آزمود، او را هر چه بیشتر می گداخت و روحش را صیقل میداد تا قربانی عالی تری از خاكیان را به ملائك معرفی نماید و بگوید:

انی اعلم مالاتعلمون: «من چیزهاییمیدانم كه شما نمیدانید. »

به طرف سوسنگرد به راه افتاد و در بین راه مرحوم آیت الله اشراقی و شهید تیمسار فلاحی را ملاقات كرد. برای آخرین بار یكدیگر را بوسیدند و بازهم به حركت ادامه داد تا به قربانگاه رسید. همه رزمندگان را در كانالی پشت دهلاویه جمع كرد، شهادت فرمانده شان ایرج رستمی را به آنها تبریك و تسلیت گفت و با صدایی محزون و گرفته از غم فقدان رستمی، ولی نگاهی عمیق و پرنور و چهرهای نورانی و دلی مالامال از عشق به شهادت و شوق دیدار پروردگار، گفت: 

«خدا رستمی را دوست داشت و برد و اگر ما را هم دوست داشته باشد،می برد. » خداوند ثابت كرد كه او را دوست میدارد و چه زود او را به سوی خود فراخواند.

سخنش تمام شد، با همه رزمندگان خداحافظی و دیده بوسی كرد، به همه سنگرها سركشی نمود و در خط مقدم، در نزدیكترین نقطه به دشمن، پشت خاكریزی ایستاد و به رزمندگان تأكید كرد كه از این نقطه كه او هست، دیگر كسی جلوتر نرود، چون دشمن به خوبی با چشم غیرمسلح دیده می شد و مطمئناً دشمن هم آنها را دیده بود. آتش خمپاره كه از اولین ساعات بامداد شروع شده بود و علاوه بر رستمی قربانی های دیگری نیز گرفته بود، باریدن گرفت و دكتر چمران دستور داد رزمندگان به سرعت از كنارش متفرق شوند و از هم فاصله بگیرند. یارانش از او فاصله گرفتند و هر یك در گودالی مات و مبهوت در انتظار حادثه ای جانكاه بودند كه خمپاره ها در اطراف او به زمین خورد و با اصابت یكی از خمپاره های صدامیان، یكی از نمونه های كامل انسانی كه مایه مباهات خلقت است، یكی از شاگردان متواضع علی(ع) و حسین(ع)، یكی از عارفان سالك راه حق و حقیقت و یكی از ارزشمندترین انسانهای علی گونه زمان ما و یكی از یاران با وفای امام خمینی(ره) از دیار ما رخت بربست و به ملكوت اعلی پیوست.



تركش خمپاره دشمن به پشت سر دكتر چمران اصابت كرد و تركشهای دیگر صورت و سینه دو یارش را كه در كنارش ایستاده بودند شكافت و فریاد و شیون رزمندگان و دوستان و برادران باوفایش به آسمان برخاست. او را به سرعت به آمبولانس رساندند. خون از سرش جاری بود و چهره ملكوتی و متبسم و در عین حال متین و محكم و موقر آغشته به خاك و خونش، با آنكه عمیقاً سخنها داشت، ولی ظاهراً دیگر با كسی سخن نگفت و به كسی نگاه نكرد.
شاید در آن اوقات، همانطوری كه خود آرزو كرده بود، حسین(ع) بر بالینش بود و او از عشق دیدار حسین(ع) و رستن از این دنیای پر از درد و پیوستن به حق، به زیبایی، به ملكوت اعلی و به دیار مصفای شهیدان، فرصت نگاهی و سخنی با ما خاكیان را نداشت.

در بیمارستان سوسنگرد كه بعداً به نام شهید دكترچمران نامیده شد، كمكهای اولیه انجام شد و آمبولانس به طرف اهواز شتافت، ولی افسوس كه فقط جسم بی جانش به اهواز رسید و روح او سبكبال و با كفنی خونین كه لباس رزم او بود، به دیار ملكوتیان و به نزد خدای خویش پرواز كرد و ندای پروردگار را لبیك گفت كه:

«ارجعی الی ربك راضیه مرضیه .»

از شهادت انسان ساز سردار پرافتخار اسلام، این فرزند هجرت و جهاد و شهادت و اسوه حركت و مقاومت، نه تنها مردم اهواز و خوزستان بلكه امت مسلمان ایران و شیعیان محروم لبنان به پا خاستند و حتی ملل مستضعف غرق در حسرت و ماتم شدند. امواج خروشان مردم حق شناس ما، خشمگین از این جنایت صدام و اندوهبار و اشكآلود، پیكر پاك او را در اهواز و تهران تشییع كردند كه «انالله و انّاالیه راجعون .»

بلی، اینچنین زندگی سراسر تلاش و مبارزه خالصانه و عارفانه در راه خدای او آغاز گشت و اینچنین در كربلای خوزستان در جهاد و نبرد رویاروی علیه باطل، حسین گونه به خاك شهادت افتاد و به ملكوت اعلی عروج كرد و به آرزوی دیرین خود كه قربانی شدن عاشقانه در راه خدا بود، نایل گشت. خدایش رحمت كند و او را با حسین(ع) و شهدای كربلا محشور گرداند.


 پس از چمران
حال پرسش اینجاست كه ما پس از چمران و بزرگانی چون او چه كرده ایم؟ تا چه اندازه توانسته ایم به پیام این افلاكیان زمین توجه كنیم و آن را در سطح جامعه تسری بخشیم. انصاف باید داد كه چنین انسانهایی سالها در كوره های عشق به وطن و اسلام  و باورهای عمیق والای اخلاق و كرامتهای انسانی، گداختند و آبدیده شدند تا رسم ظلم ستیزی مولا و مقتدایان خود را پیش روی آیندگان بگذارند. رهروان چنین راه های پرپیچ وخمی را زمان و خلوص و پایمردی بسیار باید تا به حق نایل آیند و خود پوینده صدیق این راه شوند.

نویسنده: محمد غفاری

منبع: ماهنامه شاهد یاران شماره 37